تبليغاتX
دیوانه فراری
دلتنگی....
بالاخره این سیستم لعنتی من درست شد اگه دیگه ادا در نیاره........خیلی دلم میخواست کامل بنویسم......

یکشنبه
سیاوش میخونه..........
ای پرنده ی مهاجر سفرت سلامتم باد
به کجا میری عزیزم قفسه تموم دنیا
روی شاخه های دوری چه خوشی داره صبوری
وقتی خورشیدی نباشه تا همیشه سوت و کوری
میگذره روزای عمرت توی جاده های خلوت
تا بخوای برگردی خونه گم میشی تو باغ غربت
واسه ما فرقی نداره هر جا باشیم شب نشینیم
دلخوشیم به این که شاید سحرو یه روز ببینیم
آخرش یه روزی هجرت در خونتو میکوبه
 تازه اون لحظه میفهمی همه آسمون غروبه
توی این زندگی من فقط دویدن دیدم......حالا میخوام یه ترمز اساسی بکشم/
فریادی که توی دلم موند......
همیشه  نمیشه همه چی را ریخت  توی دل ....
یه دفعه میبینی که سر ریز شد هر چیزی که بود
میترسیدم که یهویی همه چی عوض بشه
 کلی با "او" صحبت کردم مثل همیشه آرامش خاصی توی دلم جا گرفت
چقدر عصبی بود از دست این و اون......حس میکردم که دلش خیلی پره!
سعی کردم آرومش کنم اما با حرفام انگار خیلی بدتر به هم ریخت......
لعنت به من
شده بود عین من.......چند ماه پیش که سرگردان حرفای این و اون بودم........
نشسته بود رو یه کمد مانند و داشت مثل این فلاسفه بزرگ حرف میزد
طبق معمول با شیطنت کودکانه اش درش را باز کرد
دره افتاد
یکی از مسئولان سایت بدو بدو اومد
خیلی ترسیده بود مسئوله......
نگو اون کمد که نشسته بود روش  موتور برق بود !
وایییییی من که دیگه مردم از خنده........به مرده گفت بی زحمت اون کیف منو از اون روبده!
من دیگه نتونستم خودم را نگه دارم فکر کن 2 دقیقه قبلش داشت روی اون موتور بالا پایین میپرید:))
تقصیر من بود عصبانیش کرده بودم.....اونم هی راه میرفت و برمیگشت میشست روی همون موتوره!!
همیشه حرفاش حرف حساب بوده!
دیشب کلی رو حرفاش فکر کردم
وقتی داشتم از مامان بزرگ باهاش حرف میزدم اشک تو چشمام جمع شده بود بغض لعنتی دست بردار نبود
دکترا از مامان بزرگم قطع امید کردن کاری از من نوعی ساخته نیست
فقط دوست دارم این روزا بیشتر باهاش وقتم را بگذرونم
"او"منطقی بود .....خوشحالم که از این بازی بچه گانه دست برداشتیم.......

خیلی زود شروع کرده بودم اونم با بد آدمی.......
کسی که خیلی ساده تر از اونی بود که تو ذهنم داشتم
البته این سادگیش اینجوری بود که یه سری مسائل را دیر درگیرش شده بود و دیر هضم بود براش...
از دانشگاه تا پایین نواب پیاده رفتم.....جنازم رسیده بودبه جشن.....
همه مولا مولا گویان بودند منم که آروم شده بودم....جشن قشنگی بود
کل کوچه را بسته بودند سخنران چرت و پرت نمیگفت واقعا داشت ترانه میخوند
نه از این ترانه های دری وری که توی دانشگاه به اسم جشن به خورد بچه ها داده بودند
کاش میشد همیشه این آرامش را در درون خودم حس میکردم هر چند انقدر تب داشتم که درست حسابی نتونستم بمونم تو جشن و رفتم داخل خونه.....و زیارت عاشورا خوندم.....
شب هم رفتم همراه پیش مامان بزرگ موندم.....انقدر خندوندمش /روحیه اش خیلی خراب بود
خودش هنوز نمیدونه تومور داره........
p.s:
1-چه خوش گفت آن که گفت!
مراقب افکارت باش آنها به گفتار تبدیل میشوند
مراقب گفتارت باش آنها به عادت تبدیل میشوند
مراقب کردارت باش آنها به عادت تبدیل میشوند
مراقب عاداتت باش آنها به شخصیت تبدیل میشوند
مراقب شخصیتت باش آنها به سرنوشت تبدیل میشوند

2-دیشب ماه گرفته بود شاید خدا از دست این مردمان به ظاهر منتظر که دنبال بهانه ای برای به رخ کشیدن
تن خود به یکدیگر بودند شاکی شده بود........
3- سرمای بدی خوردم تب و لرز سرفه های بی امان.....خلسه......سر در گمی....خیلی خنده داره
توی این گرما انقدر سردم میشه که سه تا لحاف هم کفافم را نمیده......سردمه.......
4-روزه دلگیریه.......خدایا منتظرم........فرجی گشایشی....... رحمتی......
دوشنبه
صبح تا رسیدم خونه از بیمارستان المیرا زنگ زد بدو بیا
ساعت 8:20 دقیقه رسیدم استاد نیومده بود هنوز
ساعت 9:30 تشریف فرمایی کردن
رفتیم سر کلاس .....ترجمه کرد sql ها را برامون! کار دیگه ای که بلد نیست.....
هستی قرار داشت اصرار و اصرار که بیا......
منم با این حال زارم.......موندم که برم یا نه......که دلم نیومد دلش را بشکونم
رفتیم سر قرار واییییی یه پسری بود که اگه به من میگفت بیا بهت آدامس هم بدم
نمیرفتم....هستی نشست تو مغازش ....من و سحر هم چرخیدیم بیرون
یه لحظه دیدم هستی نیست تنم لرزید دویدم تو مغازه پسره هم نبود
وای خدا ........دیدم یه راه مخفی هست میره طبقه بالا
رفتم بالا.....یه داد زدم سر هستی .......هستی بغض کرد
پسره بی شعور گفت بودین حالا!
جوابش را دادم......بهش گفتم اگه یه قدم دیگه بیای جلو ویترین را روی سرت خراب میکنم
سحر لال شده بود.......سکوت کامل.........
شده بودم یه سگ که دنبال طعمه بود برای حمله.......
اگه دیر میرسیدم نمیدونم این هستی روانی چه کاری دسته خودش میداد
تو راه عین یه سگ هار بودم......تا رسیدیم دانشگاه کلی براش فلسفه بافتم....
اه .....
تن و بدنم داشت میلرزید....
خدای من این دخترا چرا انقدر احمقند؟
دیدن "او" پریشان ترم کرد آخه "او" هم به هم ریخته بود/

ذهنم انقدر به هم ریخته بود که فقط میخواستم راه برم......
 انقدر خسته بودم و حالم بد شده بود که زود زدم بیرون از اون دانشگاهی که به ظاهر علمه و به باطن ---.....تا برسم به انتهای خیابون........
یکی از دوستان اومد دنبالم.....از همنشینی باهاش لذت بردم.....
توی راه کمی شیطونت اون خنده به لبهام آورد........
به تن خسته ام مزه داد... سرعت کم...شخصیت شناسی...... درد و دل..
تب من ......عطسه های پشت سر هم...شیرینی رانی هلو....پرش های متعدد افکارم
 لرزیدن تو ماشین....باد کولر.....طبع گرم من و سرمای هوا..
فکرم پیش هستی مونده بود........
کاش "او" زودتر باهاش حرف میزد البته امروز بعد حرفای من زیادی به هم ریخت
گریه کرد......اما من ظاهرش را نگه داشتم و جلوی بقیه حرفی نزدم
شاید به قول "او" هستم و نیستم/

P.s:
1- اولین باری بود که با یه دوست انقدر راحت حرف زدم و انقدر احساس آرامش و سبکی دارم......
انقدر بهم خوش گذشته بود که نفهمیدم ساعت رفتن نزدیک شده و من باید برم......
2- با همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود!
3-عاشقم........صادقم........وفادارم!
4-دلم واسه نوشتن تو اینجا تنگ شده بود اما پرشینم وصل نمیشد به سرور
5-مغزم داره میسوزه.....دختر جماعت دنبال محبت تو باتلاقم میرن پسرا هم از همه نوع فرصتی میخوان
برای رسیدن خودشون به منافع شخصیشون استفاده کنند
6-کاش همه صاف بودن و زلال مثل "او" مثل این "دوست"
7-سوتی دادم که آدرس "او" را دارم.....نتونستم بهش بگم آدرست را ندارم.....خندیدم........فهمید...
اونم خندید
8-از قدیم میگفتن دل به دل راه داره........
9-خنده داره اومدم به سمیرا اس ام اس بدم به شماره پسر عینک شنایی فرستادم...
نگو اسمش را به اسم سمیرا save کرده بودن تو گوشیم! کار مهسا بوده.......
تحفه.....نوشت فکر میکنم عاشقمی؟!
گفتم از تو بهتر زیاده ....ادم حسابت نمیکنم فقط یه همکلاسی از این به بعد هیچی/
گفت ولی من تو را مقدس میدونم.....یه عالمه اس ام اس ابراز عشق و علاقه...
آخرش یه چرندی گفت .........منم راهنماییش کردم سمت خونشون .....دیگه لال شد
خدا را شکر خطم را عوض کردم.....

تا بعد یا حق

 

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 21:59 توسط دنیا |

اومدم اینجا راحت و آسوده از پرشین بلاگ خسته شدم....

پنج روزه میخوام بنویسم و نمیتونم...

برای هدیه تولدم مامان رفت ثبت نام کردم  واسه آرایشگری...

بابا هم کلاس رانندگی نوشتم.....

مشغولم اما دلم هنوز گیره...

شنبه کلی با  "او"حرف زدم بالاخره بچه بازی تموم شد....

حرف حساب زد و جوابش هم حساب بود اما خیلی عصبی بود و به هم ریخته

دوشنبه هم عصبی بود و به هم ریخته اصلا من نمیفهمم مگه این خودش نبود که میگفت

حرف مردم مهم نیست پس چرا حالا که برای من بی اهمیت شده خودش حرص میخوره؟؟؟؟؟؟

خسته شده بودم از حرفای نگفته....

سکوت را شکستم

حرفهای زیادی زد کلی فکر کردم....

دوشنبه هم "دوست" اومد دنبالم...خیلی به هم ریخته بودم

رفتیم تهران گردی

درد و دل-شخصیت شناسی- آرامش......

حرفهایی از سر تنهایی.....

تا چند ساعت دیگه امتحان دارم هیچی هم نخوندم

کامپیوتر خونه را هم سوزوندم.........قراره منجی جونم بیاد درستش کنه

اما فعلا که باهام قهره ...........

تا بعد یا حق

 

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1387ساعت 11:52 توسط دنیا |