تبليغاتX
دیوانه فراری
دلتنگی....
www.ErrooorTM.CoM

غم غربت
صدای مداح
گریه های کودکان
سکوت خانه
تاریکی شب
فرصتی برای حرفهای نگفته
رخصتی برای اشک
انگار درونم میسوزد
نمیدانم چه بلایی بر سرم آمده
 این همه غم
این همه غربت
 میخواهم سنگ باشم......
نفوذ نا پذیر.......
اما نتوانستم
شعله ور شده ام.......
گریه و گریه اشک از پس اشک
شال سیاهم بر سرم .......
چادر مادر بر برم ........
لباس عذا بر تنم.....
آمدم به دیدارت برادرم......
ضجه زدم........شنیدی؟؟؟؟؟؟؟
دیدی هنوز سوگوارتم.......
دیدی نذرم ادا شد.......
دیدی کل قطعه ات را شستم.........
دیدی من نتوانستم فراموشت کنم و تو بی معرفت شدی؟؟؟؟؟؟؟؟
دیدی خواهرت سیه پوش شده....
دیدی طاقت نداشتم که کنار تو باشم و اشک نریزم
چه اهمیت دارد هر که با من بود میدانست برادرم بودی
مهربان ترین مهربانم بودی......
شب قدر بود از خدا خواستم ببخشتت
ختم قرآن میگیرم برایت........
نمیدانم تا کی ؟ تا کجا ؟ همدیگر را بار دیگر ببینیم
اما دلتنگم.........
دستان سردم بر قبر یخ زده ات فرود آمد
میخواستم قبر را در آغوش بگیرم
میخواستم بگویم ...........
تنهایم گذاشتی
برادرم.........
کجا بودی که با هم احیا کنیم؟
کجا بودی که ببینی دخترک کوچک تا صبح ضجه زد اسم همه را گفت
همه را گفت و گفت و گفت
به تو رسید اشکها امانش را بریدن

صدای پدر هم در آمد ......بس کن دیوانه شدی؟؟؟؟؟؟

نمیدانست خیلی وقت است که دیوانه میخواننم......نمیدانست فراری شده ام.... 
چقدر دلم تنگ است
سنگ قبرت هم بی وفا شده زود خشک میشد
دوباره گلاب
دوباره گل.......
من و تو.......

نفس های به شماره افتاده
بیهوش شدم
مادر جور من دیوانه را کشید
منگ بودم مست بودم نمیدانم ..........خدایا برادرم.......سر چشمه ی مهربانیم را گرفتی وبردی
حتما به صلاحش بود
اما نمیدانستی که این غربت میسوزانتم......نمیدانستی تنهایی مرا میکشد
یقینا میدانستی و میخواستی امتحانم کنی.....من روسیاهم

ببخش......

خدایا من طاقت غم دوری یک برادر صوری را ندارم

وای به حال آنان که پدر از دست داده اند

 

یا علی رفتی و یتیم شدیم......


p.s:
1-مرگ و زندگی حقه
2- س ک و ت ر ا ل م س ک ن ی م و س ا ک ت ب ا ش ی م
3-یه فاتحه براش بفرستین تو این روزا منو از یاد نبرین.... التماس دعا

۴-من نمیخواهم اما سفری در پیش است

۵-خوندن ادامه ی مطلب خالی از لطف نیست .....در وصف امیر المومنین...

۶-ضربت خوردن مولای متقیان را به همه ی شیعیان تسلیت عرض میکنم.........
تا بعد یا حق


ادامه مطلب
لينك ثابت نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 16:25 توسط دنیا |

سلام...

همه ی ما نوعی بازیگریم.....
چنان خود را با نقشهایمان عجین میکنیم
که نمیفهمیم کجاییم؟چه هستیم ؟ کیستیم؟چیستیم؟ فکر میکنیم که اگر کمی محکمتر قدم برداریم جایزه ی بهترین بازیگر نصیبمان میشودو مدال بهترین دغل کار را از نمایش زندگی با خود به گور میبریم.......
صدای خود را در گلو خفه میکنیم
مثل آن مورچه که خود را در زیر پای آدمی بی رحم قرار داده و اجازه میدهد هر لحظه فشار بر روی سرش بیشتر شود
خود را به نفهمی میزنیم......

خود خود را گم میکنیم..........غریب میشویم با خود ......
خود را در زیر هزاران نقاب مد روز پنهان میکنیم .....
بنفش مد میشود بنفش میشویم
سبز مد میشود سبز میکنیم
زرد مد میشود بالا می آوریم
هر چه هم باشیم در زندگی احساس را میکشیم.
هر احساسی در زندگی بی معنی است......
هر چه بیشتر در زندگی قدم برمیداریم خیابان ها را میدویم نه یک به یک بلکه میپریم تا فرسخ ها دور شویم...از خود وجودمان
باز هم حس هایمان را خاک میکنیم و در گل فرو میرویم
صورت خود را در ظرف زعفران ساب مادر فرو میکنیم تا رنگ تازه ای به جز ریا و دروغ نصیبمان شود
تا شاید مثل بهرام رادان نامی خود را در هر نقشی غرق کنیم
ثانیه ها دقیقه ها روزها ماه ها سالها پشت ابر وباد و باران و طوفان پنهان میشویم
میخندیم و در زیبایی دلفریب نقابمان غرق میشویم.......

تا روزی دیگر شود و یک نقاب دیگر بزنیم و باز هم شاید دلی اسیر کنیم دلی بشکنیم....

p.s:
1-نزدیکه 1 ساعت با رویا حرف زدم......حرفهای دیوانه کننده ای بود رعشه بر تنم انداخت
2-باورش کن من تازه رو خود خوده تو اِ .........
3-کفتر های پسر همسایه روی شاخه ها میپرند انگار دارند به یکدیگر میخندند انگار پاهایشان به شاخه گره زده شده انگار دنیا را نمیبینند چقدر دلم میخواست حس نداشتم.....هیچ حسی...نه بهتر است بگویم دل نداشتم
باید تمرین کنم .......بی رحم بودن تمرین میخواهد
میخواهم در برزخ خود را غرق کنم........
4- نزدیکای افطاره امروز اصلا نفهمیدم که چه جوری گذشت فقط دستم را سوزوندم که گهگداری سوزشش منو به خودم میاره
5-کتاب جلد سرمه ای چشمک میزند نگاهش میکنم وضو دارم..........بازش میکنم و میخواهم غرق شوم در آیات دلنشینش.....
6-دلم هوای دوست داره میخوام بدوم تا بهشت زهرا....داداش منتظرم باش دارم میام مهمانت بشم......
7-تا حالا نشده بود از یه جای عمومی خیلی خیلی بدم بیاد اما حالا مجبورم هر روز برم و ریخت نحس اون صفحه ی خالی را با درختان پراکنده اش ببینم.......
8-مامان نوشته بودم کلاس کنکور بالاخره رو مخش کار کردم واقعا وقت ندارم الان برم.........
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 19:18 توسط دنیا |

دیشب به جایی رسیدم که هذیان نوشتنم شروع شد
غربت کوچه های کودکی
 صدای نم نم باران
مرد سوار بر اسب
 زندگی ختم شده به قرآن
یادم آمد که شبی
 بر سراچه ی مهر محبت میکردیم
بحثمان باران بود
 تو شدی اسب سوار
  من شدم پری و خیال
بودیم در اوج
 تنها و با هم
  شاد و خندان
خاطره ها را باد برد
 من دیدم که تنهایی
  رنگ از رخساره ام ربود
نا گاه آسمان هی بارید
 بی مهابا نالید
خانه ی مهر دلم را بر سرم هی کوبید
 زندگی بود چه سخت
  غم و غربت در بخت
دیوانه بودیم ومست
 لیک قلب عاشقمان شکست
 سوزاندیم،سوزانیدیم
مست بودیم خمار کردیم
بازی کردیم شکستیم بریدیم
 باختیم اما ماندیم و
رسم بودن به یکدیگر آموختیم...............
p.s:
1-تازه فهمیدم چقدر ناراحتم وقتی نوشتم  انگار سکوت داره بهم دهن کجی میکنه دیوارها میان جلوتر تا خفه ام کنن انگار این تاریکی منو داره تو خودش غرق میکنه رویا دلم گرفته ...سردرد داره امونم را میبره ...هیچی ندارم بگم....
2-همه ی قرارهام را مامان جان یه سطل آب یخ ریختن روش و خودشون هم تشریف مبارکشون را بردن مهمانی و من دارم با تنهایی دعا میخوانم....میخندم...میگریم....
3-وقتی که بعد از 100000 امین بار که یه متن رو خوندم و نفهمیدم آخرش چی میگه ........به خودم وبه اطرافم شک کردم
4-دیدی گفتم پایگاه را میفتم......صبح 8 قرار داشتم با الهام درس بخونم سرم انقدر درد میکرد که نتونستم از خواب بیدار شم
5-عقربه های ساعت داره تند تند دور خودش میچرخه صداش اذیتم میکنه ساکتش میکنم....میخوام فکرم را آزاد کنم

۵- یه روزی روزگاری فکر میکنم رفیقی داشتم کجاست نمیدونم !
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 27 شهریور1387ساعت 18:50 توسط دنیا |

سلام.....


ای رفیقان چه کنم با دل دیوانه ی خویش   * با که گویم سبب گریه مستانه خویش
تشنه ی شعله ی عشق است دل خسته ی ما* آتشی کو که بسوزم پر پروانه خویش
جغدی آمد بسرای من و آنجا را دید          * باغ فردوس لقب داد به ویرانه ی خویش
آنکه میخواست مرا عاشق شیدا بیند         * گو بیا باز نگر عاشق دیوانه ی خویش
طاقت صحبت فرزانه مرا نیست که نیست * خود نمودیم نهان گوشه ی کاشانه ی خویش
منت از ساقی دوران نکشم چون همه شب * خون دل میخورم از ساغر و پیمانه ی خویش
به امیدی که نهی پای در کاشانه ی ما      * دوختم دیده خود را به در خانه ی خویش
دل به فریاد برآید که کجایی بازا            * جان کند شکوه ز بی مهری جانانه ی خویش
چون صبا در به در و کوی بکو میگردم  * تا که یابم اثر گوهر یکدانه ی خویش
آن ستم ها که به دنیا بلاکش ز تو رفت    * هیچ کج خوی نکرده ست  به بیگانه ی خویش
p.s:
1-از آنچه عظیم است یا نباید هیچ گفت یا باید با عظمت سخن گفت و با عظمت سخن گفتن یعنی ساده و بی آلایش
پس ساده بگویید دوستت دارم
2-اگه یه زن ندونه ارزشش واسه یه مرد چقدره پس زن نیست
3- سر درد داره امونم را میبره صبح با  ویبره گوشی از خواب پریدم هنوز تن و بدنم داره میلرزه تب دارم و در عین حال دارم میلرزم......خنده داره ......دستام انگار تو یخچال بودن و سرم انگار روی گازه..
4- هی میرم میخوابم میگم بلند میشم درس میخونم .....دوباره خوابم میبره.....دوباره بیدار میشم
دوباره خوابم میبره......پایگاه را صفر میشم علنا...........

5- فهم من که قد نمیده به ..................
6-امروز رفتم خونه ی نوه ی درویش.......چقدر همه به هم ریخته بودن.......یه لحظه یه تصویر از جلو چشمام رد شد
حالم را خراب کرد........خدایا کمکشون کن صبرشون بده ......
7-داریم میریم مهمانی......این دیگه چه صیغه ای بود خدا میدونه و بس! ساعت  10 شبه...برنامه های مزخرف خانواده الزامی که  در کارهاشونه آزارم میده
8-همه چی را دیده بودم کاذب بخونن الا عشق http://eshghe-kazeb.blogfa.com جالب بود

تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 22:12 توسط دنیا |

پیرمردی  بود مش درویش مینامیدنش.......عاشق خدا بود
مذهبش علی اولایی بود از آنها که چای را هم مست کننده میدانستند همنام پدر بزرگ نداشته ام بود تا من چشم به دنیا باز کنم پدر بزرگ رفته بود مشتی را خیلی خیلی دوست داشتم ......
مرد بود به تمام معنا
عاشق دف زدنش بودم..........
صحنه ای از بودنش در دیده ام نقش میگیرد
8 سالم بود
صورتم را میپوشانم
دستانم را به دستان توانایش میگیرد
بلندم میکند میگوید گفتی یا علی؟؟؟؟؟
میگم یادم رفت
میخندد
میشینم
 دوباره دستم را میگیره میگه بگو یا علی
بلند میگم یا علـــــــــــــــــــی
چقدر خاطره ها آزارم میدهند
اشکهام مثل سیل داره میریزه
دنیای زشتیه
آدماش کثیفن....
سجاده ام را پهن میکنم الهی العفو میخوانم
خدا را صدا میزنم میگویم هستم شکرت
خدایا صد هزار مرتبه شکرت
که باز ...........
میگن پسرک مست بوده پاتیل پاتیل....
میره روی پیرمرد اونم با سرعت زیاد
وایییییی خدا جون
تنم میلرزه.....خاطره ها مثل یک فیلم سینمایی جلو چشمام رژه میرن
درویش هم رفت
عمرش به این دنیا نبود
باورم نمیشه رفتنش رو.....صد هزار مرتبه شکرت خدا
چه سعادتی داشت تو ماه رمضان پر کشید و رفت

تازه رسیده بودم خونه دلم شور میزد
 از حرفای سحر هیچی سر در نمیاوردم
هستی میخندید به سوژه ی تازش
فکرم مشغول بود با دخترک چادری که با زیرک ترین پسر کلاسشان پیوند زندگی بسته بودند
دیروز تو پارک دیده بودمشون من بودم وآشنا ..
آمده بود حرف بزند....
دخترک مرا دید رو گرفت من هم از او رو گرفتم.......
خنده دار بود جفتمان پر کشیدیم........

تا رسیدم تو خونه هنوز کلید را ننداخته بودم که تلفن زنگ زد
و نوه ی پیرمرد رفتنش را تسلیت گفت
فاتحه خواندم وسعی کردم نوه ی پیرمرد را که سوگلیش هم بود آرام کند
حالا من ماندم و این صفحه ی سیاه که دهن کجی میکند برمن
دیوارها انگار گلویم را میگیرند
طعم ترش زندگی باز هم در سال 87 خود را به من نشان میدهد عزیزی دیگر رفت
و ما باید در مراسمش شریک باشیم......
p.s:
1-چقدر دنیا بیرحمه.....
2- زندگی رنگ تازه ای میگیره وقتی من به حرف مزخرف پسر درس خون کلاس میخندم میگه میخوای دلبری کنی که چادر سر کردی؟؟؟؟؟ برداشت های گوناگون حرفهای دری وری.....اما میخندم......میگم آره دلت رو بردم؟
نگاهم میکنه انتظار نداشت این جوری حرف بزنم باهاش
3- گاهی از درون سرد میشویم و دنیای بیرون را نمیبینیم...
4- دلم شمال میخواد 15 شروع کلاسهامه....شاید دوباره برم گم و گور شم تو دریاهاش.......
5- من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد باقیشو بگم میبینی زندگیت کلی حروم شد !!!!!!!!!!
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 18:12 توسط دنیا |

چشم که میگشایم متوجه میشوم لباسهایم خیس خیس است تا 6 صبح گریه
اه سومین شب درازیست که انقدر سخت بود........نخوابیدم ..........

  سراب دیدم
من بودم یه جرعه آب
تشنه بودم و دریا میدیدم
خلا وجودم را پر کرده بود
به هیچ کس فکر نمیکردم...
میدویدم......دیوانه گیم به اوج رسیده بود ....ذهنم خالی خالی بود انگار روی هوا میدویدم
انگار نئشه بودم........
با این قلب بی رحم .......که تاپ و تاپش برخواسته بود.........
آب دور میشد ظالمانه
من میترسیدم.......
گریه میکردم صدایی درونی مرا از حرکت باز نگاه داشت
چرخیدم........
دور و بر خالی بود کسی نبود
نمیتوانستم  راه بروم هر لحظه بیشتر در خاک فرو میرفتم
تنهایی به من نیشخند میزد
توهین میکرد
تمسخر مینمود
ناگهان برق نگاهی عجیب مرا به خود آورد
اصلا به این فکر نکرده بودم..........
نامش را زمزمه کردم اخم کرد.....
صدایش کردم رویش را چرخاند...........
این دیگر چه مدلی است؟
گفتم نـــــــــــــــــــــرو
دادش در آمد گناه کاری ؟!!!!!!!!!!
شاخ در آوردم
خندید
ظالمانه
 بیرحم
مثل قطعه سنگی سردددددددد
میلرزیدم
گفتم نه.............
گفت آری
خندیدددددددددددددددد
دیگر مثل همیشه نبود
سرمای نگاهش گرمای وجودم را لرزاند
زار میزدم و میگفتم من نبودم
میگه خود خودتی.........
چقدر ظالمه.....چقدر بی رحمه
میترسم
 شمشیر میکشد
گلویم را میگیرد میخواهد خفه ام کند میخواهد بکشتم......
میگوید ضجه بزن
ناله کن
درخواست عفو کن
بگو غلط کردم
بگو اشتباه کردم
بگو نباید ...........
بگو ...........
نمیتوانم......انقدر مغرور شده ام که نمیتوانم نه نمیتوانم
شمشیر را بیشتر فرو میکند
میترسم
اما نمیگویم غ ل ط کردم
نمیگویم نمیخواهم
میزند خلاصم میکند
آخرین ضربه را محکم تر میزند
خون همه جا را قرمز رنگ میکند
تمام شد
من مرده ام
حال بالای سرم ایستاده و خون میخورد
میخندد
در این فکرم که نگاهش چقدر عاشقانه شده.........
چقدر پیر شده
چقدربزرگ شده...

p.s:
1-مبهم ......
2-احساسی نمیتوانیم باشیم چون لحظه یی احساس ممکن است تمام وجود را غرق سازد
جالب است گفت احساس پوچ است خندیدم.....حالا بعد 9 ماه به حرفهایش یک به یک میرسم
3-چشمم به راههههههههههه
4-دلیل خنده هام تویی دلیل گریه هات منم.......
5-نمیتوانم دل بکنم مگر جرم است عاشق بودن چه تو باشی چه تو نباشی من دیوانه ام فراریم عاشقم....
6-نام نویسنده ی یه کامنت امروز منو لرزوند........وایییییییییی .........نمیدونم چی شد که تا آخر نرفته هنوز اشکهایم بند نمی آید هنوز جرات نکرده ام تا آخر بخونم.....میترسم......از آخر این 20 خط که واژه ای را ببینم که لمسم کند ...
چقدر ترسو شده ام چقدر بز دل....می هراسم از ............

7- چقدر کم تحمل شده ام.......حرفهای یک دوست میسوزانتم. ::::به کسی که شهامت اعتراف نداره دل خوش نکن !!!!!!!! اگه اون واقعا می خوادت قایم موشک بازی معنی نداره !!!! می یادو رک بهت می گه میخواهمت......اگر نمی گه ادامه ی این رابطه می تونه یه عشق یه طرفه رو برات ایجا کنه که عاقبتی نداره جز دوباره داغون شدن تو !!!حتی نمیتونم جوابی داشته باشم..........
8-تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیره گذشته آخرش یه روز بباره
اما من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
میدونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پر پر میزنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروبه پاییز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک روی لحظه هام میشینه

۹-اون غریبه که بلای جون تو شده خوده تو......

۱۰-طبق آخرین فرمایشات دکتر بنده اگه یه روز دیگه روزه بگیرم عواقب کار با خودمه....اما من پر رو تر از این حرفام........

تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 14:5 توسط دنیا |

ساعت 3 و سی دقیقه صبح بود......
باز هم این دل هوای ساحل کرده بود
کنار دریای وحشی شمال بودیم...داشت نم نم بارون میومد......مامان و بابا و درسا خواب بودن تو خونه ی خاله.....


باز هم بی خوابی مهمانم  شده بود داشتم sms بازی میکردم با یک دوست.....
ساحل نا آرام بود و پرچم قرمز شنا بر بالای تیر خود نمایی میکرد
هیچی پیدا نکردم بنوبسم ......به جز گوشی....
آنتن رفت..........هر چه متوسل شدیم به گوشی دیگران نشد که نشد......
وقتی شروع کردم به نوشتن بارون تند وتند تر شد مثل سیل یک ساعت تمام آسمون بارید منم نشسته بودم با اون آشنا
کنار در ورودی خونه و نزدیک به ساحل...............
داشتم مینوشتم که
شب درازیه.....
بارون به شدت سیل داره زمین را سیراب میکنه
شاخه ها به یکدیگر میخورند ......
ضربه های باد و باران به شدتی است که میترساندم........
آرامش میخواهم......
تا چشم روی هم میگذارم رعد و برق میزند آسمان مثل صفحه ی رقص شده
رنگها میگردند......پاهایت تا زانو در گل فرو میرود
اگر قدم نزنی میمیری.......چنان دریا به جلو آمده که هر لحظه حس میکنی دفعه ی بعد تو را هم با خود میبرد......
کلی فکر کردم سه روز تمام.........

بالاخره
فهمیدم هر جای این دنیا باشم باز هم تو در درون منی
هر چه پنهانت میکنم بر میگردی
زبانم را کوتاه کردی
فهمیدم.........
این چرا ها این اما ها این اگر ها ....این باید و نباید ها بهانه است.........
از این روست که کودک درون من ......

 

ع ا ش ق شده


به زبان بی زبانی
حرفها زیاد و رازها فراوان
دلم قدرت مرا میگیرد
تسخیرش میشوم
خلسه آغاز میشود
میدانم عجیب است که کسی انقدر اصرار داشته باشد خود را حقیر کند
هر چه دور تر هر چه سرد تر بی تاب تر
رسم مروت این بود که اگر بدی دیدی انقدر خوبی کن که طرف شرمنده شود.......
کمثل همان سراب که نزدیکیش لذت است ودوریش عذاب و امید
میخواهمت
اما بیم دارم از درون تو....
از این گردش بی رحم دست  روزگار
از دلت که شاید در بند دیگری باشد
از هزار و یک دلیل که هر کدام در پسش دلیل دیگر است
چه کودکانه گام برداشتم چه صادقانه حرف زدم.....
نخندیدی ........
بریدی...........
میخواهمت اما نه از برای عیش لیک از برای نوش......
میخواهم در درون وجد آورت غرق شوم
نه اینکه برایت بمیرم و از تو بگویم........
و از تو بخوانم و فکر و ذکرم تو شوی.......نه نمیتوانم غلام حلقه به گوشت باشم........
نمیدانم درونت پذیرایم هست یا نه ؟
میتوانی کودکیم را تحمل کنی یا نه ؟
نه اینکه ترحم بپنداری و ترحم کنی وکمک رسانم شوی
بلکه از سر عین شین قاف که معنایش عظیم است و دیر هضم........

حرفها زدیم.....گفتیم خواندیم ........بغض کردم .....اشک ریختم.......خندیدیم......
خیلی سریع ورق برگشت.....
سکوت مهمانمان شد......

همان به که سکوت را مقدس شمارم حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
چیزی نگویم که کسی را برنجاند......
دریا فرا میخواندم.......
انگار در بین دو آب غرق میشوی یکی از بالا میشورانتت و غسل میکنی ........
یکی از پایین...
پاهایم تا بالای زانو در شنهای گل شده غرق شده است...
همدمم یک نور کم است و تاریکی و تاریکی.........
لیوان چای درون دستم می افتد میشکند گویی تازه این همسفر که خیلی هم آشناست به خود می آید و میبیند که من تا نیمه در آبم....
می آید کنار من
صدایم نمیزند .......انتظار شنیدن صدایم را داشتم......اما او هم ساکت شده است..
کلی بحث کرده بود که مگر چه خبر است که سه روز دم ساحل نشستی و حرف نمیزنی....
مگر با دفترت.....
دیگر حرفی نداشت........او هم می آید اما با کفش....
میخندم
دنیای عجیبی دارد کفشهای مارک دارش در آب گل آلود و باران سیل گونه به دردش نمیخورند
در می آورد و پرت میکند به درون آب......

دلم بی تاب این تاریکی بود......
تا ساعت 5 کنار ساحل بودیم ........بعد از ماشین کاپشن آورد و خودش به سمت حموم دوید غافل از این که دریا رفته میداند مصیبت های باد و طوفان رو......
آب قطع بود......
سه چهار بلوز و کاپشن پوشیدم کنار آتیش هم نشسته بودم که اومد گفت دیوووووونه تولدم بود.......

تازه یادم اومد بهش تبریک بگم شهریوری اصیلی است

همه میدانند در یک زمان من و اون داریم به یک موضوع فکر میکنیم....
دیگه نتونستم خودم را نگه دارم خندیدم....همه بیدار شده بودن....
کنار آتیش بودیم...
مزه داد...
همیشه یک رابطه موفق زمانی شروع می شود که  :
1-     هدف خودتونو از دوستی بدانید که چیست
2-     برای دوستی خودت راه و قلمرویی تعیین کنید
3-     طرف خودتونو خوب بشناسید
4-     پیش قدم شوید

شما می تونید برای شروع از کسی که خوشتون اومده در مرحله اول یک رابطه اجتماعی عادی را شروع کنید یک نگاه به او بیاندازید و این نگاه ها را مکرراً تا زمانی  که وی را متوجه خود کنید انجام دهید بعد رابطه خود را کمی صمیمی تر کرده و پیش قدم شوید مطمئن باشید که موفق می شوید .
صاف ساده باشید هیچ وقت با فرد کوچکتر از خودتان یک رابطه را شروع نکنید
p.s:
1-دیشب تا ساعت 1 مهمانی بودیم اونجا و بعد راه افتادیم ساعت 7 رسیدیم خونه من ساعت 12 امتحان داشتم اما خدا رو شکر که خوب بود امتحانش......یه لبخند ژکوند هم تحویلم داد وقتی پروژه ام را تحویلش دادم آخه صفحه اولش طرح دستی یک گوزن بوددددد وقت زیادی ازم گرفت اما خوشگل شد
2-6 ساعت خوابیدم.......
3-اگه تو هوا نباشی از کجا نفس بگیرم؟؟؟؟؟با کدوم زبون بگم من که تویی تموم جونم.....
4-خیلی خوب بود که ذهنم را تونستم جمع و جور کنم....تو اوج اون سیل یه رفیق را صدا زدم اما دریغ از جواب...سکوت میخوریمممممممممم
5- سردمه.........
6-حس میکردم دارم خیلی سگ اخلاق میشم اما امروز فهمیدم نه من درگیر درونم بودم از بیرون غافل به روی هر کسی که دیدم خندیدم......حالا بزار هر کی هر جوری دوست داره برداشت کنه :))
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در شنبه 23 شهریور1387ساعت 21:6 توسط دنیا |

سلام.....
شب باحالی بود دیشب تا 3 صبح نشستم و نوشتم ونوشتم...
خندیدم .....به دست خط خرچنگ قورباغه ای.....به شکل های کج و کوله......
به غلطهایی که باعث میشد صفحه را بکنم و از اول بنویسم
به اسم پیدا نکرده برای پروژه و یاد فرش فروشی اردلان و گذاشتن نام آن روی پروژه
صبح هم 6 بلند شدم حس میکردم دارم رو آسمون راه میرم میخوردم به در و دیوار........
اما بعد نمیدانم چه بلایی سرم آمد/در یک لحظه صفحه چرخید بازی شطرنج شروع شد
رقیب از من قدرت اختیار را ربود .........
شاید زبانم کوتاه شده یا خودم هم از درون خودم خبر ندارم
هر چی فکر میکنم میبینم منطقی در درونم پیدا نمیکنم که توضیح قانع کننده ای یا حتی بهانه ای بتراشم
اما حس میکنم که خیلی عوض شدم و مدیونم......
نمیدونم ........خیلی بده این ندونستنه......
سکوت همه جا را میگیره......
سر درگمی عذابت میده......
جاده ها در نظرت به بن بست میخورند و انتظار امانت را میبرد..........
میخوام برم یه چهار پنج روز واسه خلوت با دلم به همون ساحل که همیشه عاشقش بودم.....


خودم را غرق کنم توش........بگردم دنبال این خود درونیم......این که مرا بی خود کرده از خودم.....
وقتی که امروز بی مقدمه رفتم  برای تولد "او" یه قرآن گرفتم که جلدش چرم بود یه جا قلمی خاتم با یه جفت گوی اعصاب......
و هر چی  هم فکر کردم که چرا دو هفته زودتر دارم براش هدیه میخرم و دلیل قانع کننده ای پیدا نکردم به خودم شک کردم
که چرا غرق شدم به قول "او" در این ماجرا ! ! !
ماجرایی که او تصورش از پایه با من تفاوت دارد
من حتی ماجرا هم نمیبینمش....... واو میپندارد که من به دنبال هیجان جست و خیز میکنم..........
خنده دار است که میدانم که نمیتوانم و بیهوده تلاش میکنم و این مزحک ترین کارم شده
خستگی این روزها امانم را بریده........
دلم یه بارون میخواد میگن مازندران داره بارون میاد حتی میگن برف هم اومده......
خب فردا صبح میرم........فکر کنم تو این چند روز ذهنم را خالی کنم........اما فرمان دهی به قلبم....عمرا موفق نمیشم....
باید سعیم را بکنم چون با خودم دارم یکی دیگه رو هم غرق میکنم....
میگن
خدا گر ز حکمت ببندد دری  ز رحمت گشاید در دیگری
یه دری هست باید پیدا بشه...........
یه راه یا ادامه داره یا باید قطع بشه.......
این ادامه وقتی خطرناک تلقی میشه وقتی توی این راه هزار تا خار هست .....هزار تا چاه هست.....
و تو میدونی که میترسی.........باید توقف کنی و یه استپ قرمز بکشی رو تموم راه....
صدای پای آب را که حس میکنم دنیا دنیا میشه
زندگیم رنگ میگیره......بغضم میترکه و راحت و آسوده بدون فکر اینکه الان چی میشه راحت درونم را خالی میکنم.....
حس خوبی دارم از این کار مبهم.....از اینکه هزار بار تو ذهنم عکس العمل هاش را در نظر گرفتم......
حتی به این که چی باید بگم چی میگه......اما وقتی حس کردم هیچی قشنگ تره....
حس کردم که اگه نگیره اصراری نخواهم کرد.......دیدم واییییییییی دارم به هم میریزم.....
این اگه و اما ها داره دنیام را خراب میکنه
چرخیدم و رو به در خروجی رفتم.........
گفت لیاقتش را ندارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بحث مزخرفی است .........چون لیاقتش بالاتر از این هاست........ و خود نمیداند و یا میداند و انکار میکند
کودک درونیم شاد است و دنیای بالغ خواب.............
میخندم........کودکانه........مثال زمانی که مادر بزرگ قصه هایی از باکو میگفت و از خواستگار شریفش.........

مادر بزرگ از او وحشت داشت  ومن چه کودکانه میخندیدم.......
بالاخره ساعت 9 افطار کردم ........خیلی زحمت کشیدم تا رسیدم خونه.......پریدم سر یخچال......
یه بطری را تا نصفه خوردم تازه فهمیدم اه اه ......ماءشعیر اونم لیمو........
قیافم دیدنی بود دیگه نمیتونستم چیزی بخورم..........
p.s:
1-میخواهم رو به آسمان هفتم دست بالا ببرم
2-چقدر سخته مسافر باشی و این سفر برات هر بار غریبانه تر باشه .باید برم سر خاک خاله........
یکی دیگه هم رفت.........
3-این آقا مهدی گل و گلاب میگه غم غولانه است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب درد و دله.....بیام دیش دان دانا کنم بگم مملکت را داریم ......میزنیم خوبه؟؟؟؟؟؟؟
4-آخرین جلسه ی کلاسهامون بود و استاد بالاخره اعتراف کرد که وقتی اسم منو میگه یعنی همه کلاس چون فقط اسم منو بلده...
تازه خوشم اومد که خودش هم فهمیده بود دلم میخواد از پنجره پرتش کنم پایین و از بچه ها هم درخواست کمک کرد
تازه بعدش هم گفت که من میترسم بندازمش بیاد منو بندازه پایین........

5-همه میگن سادگی خوبه اما من میگم نه در حد حماقت محض......
6-این درون من عجب پر رمز و رازه که خودم ازش سر درنمیارم وای به حال الباقی......
امروز سرایدار دانشگاه میپرسه برای چی چادری شدی دو روزه چادر سرته؟؟؟؟؟؟؟؟فکر کن من چقدر ...

تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 1:14 توسط دنیا |

سلام/..
گرفتم در آغوش زانوی غم  * نهادم سرم را میان دو دست
به دیوار ساعت؛گذرگاه عمر*بگوید که شب رفته یا روز هست

چو ناقوس هر دم به بانگی بلند*عزادار بر مرگ روز و شب است
یکی زین خبر شادمانی کند*یکی زین خبر شکوه اش بر لب است

زمان در گذر همچو آبی روان*مرا میکشاند به دنبال خویش
نمی ایستد لحظه ای تا مرا*گذارد به یک لحظه در حال خویش

شکسته است آن ساعت تند پای*همان شاهد گردش روزگار
سکوتی که با من به یک خانه است*چه در روز روشن چه در شام تار

نشان میدهد عقربکهای او*همان ساعتی را که ترکم نمود
همان لحظه های غم انگیز و تلخ*که عشق و امید من از من ربود

غم افزاترین لحظه ی عمر من است*غروبی که شادی به همراه برد
غروبی که او رفت و بدرود گفت*غروبی که آن عشق پر شور مرد

غروب بهار است اما مرا*غروبی ز پاییز پاییز تر
بهاری که بخشد ز نو زندگی*برایم ز مردن غم انگیز تر

پریده است رنگ از رخ آفتاب*دگر دروی آن روشنی نیست،نیست
ز چنگال تاریکی و تیرگی*مرا یک زمان ایمنی نیست،نیست

چراغ سرای من او بود و رفت*دگر کلبه ام تار و خاموش شد
چه امید ها پروراندم به دل*که با یاس و حرمان هم آغوش شد

تو ای ساعت ای شاهد مرگ عمر*تو ای جشم فرسوده ی آهنی
خبرده،خبرده ز مرگ غروب*که بر آتشین قلبم آبی زنی

برو ای غروب پر از درد و رنج*غروبی که محنت فزائی؛غمی
برو ای غروبی که سر تا به پای*عزایی،عذابی،غمی،ماتمی

چه جغدی که تنهاییش آرزوست*نشستم کنون کنج ویرانه ها
خورم حسرت روزگاران پیش*که سر مست بودم ز پیمانه ها

چه پر ماجرا عالمی داشتم*چه عشق آفرین و فریبنده بود
ز غمها نمیدیدم آنجا نشان*جهانم پر از شادی و خنده بود

دریغا که ان عالم با شکوه *فرو ریخت صحرای ویرانه شد
در آنجا که بود آشیان هزار*دگر بهر هر بوم  کاشانه شد

پری بود با خوی اهریمنی*همانکس که شد عالمم زو خراب
چه بیرحم و خودخواه و مغرور بود*که رفت از بر من بقهر و عتاب

دلم سوخت از سرزنشهای او*ز بس بار رنج و و ملامت کشید
برخسار من گردی از غم نشست*همای سعادت ز بامم پرید

گنه کار باشد مگر تیره روز؟*که محکوم بر فقر و ناکامی است!
اسیر و گرفتار دام بلاست*دچار غم و بی سرانجامی است

اکر تیره روزی گنه بشمرد *خدایا خدایا گناه از تو است
خدایا ،ترا او ملامت کند*که چشمان من بی نگاه از تو است

ندانست من گر شدم تیره روز*شد آئینه قلب من صافتر
اگر رفت از دست من چشم سر*مرا چشم دل گشت شفاف تر

خدایا مگر من بشر نیستم*که اینگونه از پا در افتاده ام
نیابم رهی از برای خلاص*جوانی,جوانی ز کف داده ام

نهان کرده خورشید سر پشت کوه*روان مرغکان سوی ماوای خویش
گشایند پر با هزار آرزو*با امید دیدار فردای خویش

غروب است و من غرق اندیشه ها *که آیا شود مرغ زیبای من
کند یادی از یار و کاشانه اش*شود روشنی بخش دنیای من؟

چه افکار پیچیده و درهمی *که گه نا امیدم گه امیدوار
شکیبایی ام کشت و نابود کرد* که از مرگ بدتر بود انتظار

پرستو،پیام آور عاشقان*ز گمگشته ی من چه داری خبر؟
پرستو خدا را بگو او نداشت*هوای من و آشیان را به سر؟

خدا را بگو او نشد شرمگین *که پیمان مهر و وفا را شکست؟
پرستو چرستو بگو با که بود؟؟؟؟*بگو عهد بشکسته را با که بست؟؟؟

قسمها که میخورد از بهر من *به چشمان غرق گناهی فروخت
گریزان ز من شد که بی دیده ام*چنان عشق بر دل سیاهی فروخت

گذشته است سالی از آن ماجرا*نشستم در آغوش شامی سیاه
سرودم من این قطعه ی دردناک*بیاد غروبی ز خرداد ماه

این شعر را بعد از مدتها پیداش کردم.......خیلی دوستش دارم......

p.s:
1-دلم میخواست حرفی بزنم.....نگاهش کنم ......اما نتوانستم...حتی اول ترسیدم سلام کنم و ناراحت بشه...
حس میکنم دارم شطرنج بازی میکنم باید رفتار خودم را با عکس العمل های "او" رو حدس بزنم....تا مساوی در بیایم..........

2-تو که گفتی هستم ! واسه تو همیشه مستم!پس چرا نموندی با من ! رفتی و بردی ز یادم
حالا اومدی چی کار؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آخه فایده نداره این همه گریه و زار
خیلی مسخره است ندای پشیمونی سر دادن.......
عشقی که به جون باید بسته میشد باخته شد.......
ستاره ها همشون رفتن.....مال هم بودن به خاک سپرده شد........

3- باید الان برم سر کلاس آرایشگاه...امروز قراره موی یه نفر را رنگ کنم......اونم شرابی......اولین باره که میترسم خراب کنم
4-دیروز بالاخره پروژه ام را ارائه دادم.....هر چند فقط از روش خوندم چون اصلا یه بار هم از روش نخونده بودم خودم هم...... :))
ترجمه اش را خودم کرده بودم و کلی غلط گرامری داشت حوصله نداشتم واسه 3 نمره برم ویرایشش کنم :)) 65 صفحه توضیح دادم
اونم با این افکت های مزخرف پاورپوینت
5- بعضی موقع ها دلم میخواد همه ساکت باشن اما الان دوست دارم تو جمع باشم......افطار خونه خاله خانم......امروز میچسبه.....
آخه دیشب هم ساعت 10 رسیدم خونه افطار نکردم تا ساعت 10 که مامان واسم یه سفره پهن کرد اندازه 3 نفر آدم.......
البته من فقط سه چهار تا بطری آب خوردم.......با یه فلاکس کوچیک چایی.......
آخه اومدم پودر رو بریزم تو ماشین لباسشویی چایی را بریزم تو لیوان همه ی کتری را خالی کردم تو ماشین -پودر را هم ریختم تو لیوان.......خب چی شد مامان پدر صاحاب منو از تو قبر در آورد گذاشت سر جاش ......

6- این آهنگ جدیدای رپ خیلی مزخرف شد دختره با کلی عشوه و با یه صدای موش میگه من نئشه ام پنیر بستمه.........
7-دیروز کلی با ضد و نقیض چتیدیم .....چقدر بیچاره رو نا امید کردم استقلالیه(به علت ادب حذف شد)را ....

۸-فال امروز را هم تو ادامه مطلب برین بخونین

تا بعد یا حق


ادامه مطلب
لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 13:24 توسط دنیا |

شايد زندگي منشورش به هم ريخته شده كه همه با يك نگاه نو نگاهم ميكنند

نميدانستم حجاب انقدر دگرگون كننده ميشه كه خنده ها به نيشخند تبديل ميشه يكي هم مياد

در گوشي يه حرف مفتي ميزنه و ميره اما ياد ميگيري كه بخندي ياد ميگيري كه جواب ابلهان خاموشيه

تا ته كوچه زياد راهي نمونده

يواش يواش قدم بر ميداري تا زندگيت تموم نشه

تا بتوني يه نفسي تازه كني ميبيني دريغا آقاي عزرائيل بالا سرت داره چشمات را كور ميكنه

رفتن را بايد ياد بگيري از همين الان يه دفعه روزي ميرسه كه ديگه كسي نيست كه به دادت برسه پس حرفات را حساب شده بزن كارات را طبق برنامه انجام بده كه روزي نرسه كه پشيمون باشي و هيچ سودي نداشته باشه

پ.ن:

۱-کاش میفهمیدم که دنیا دو روزه را قدیمیا الکی نبافتن

۲-سه شنبه شمال

۳-آخ جون باز هم گیتار سه تار سنتور .......میمیرم واسه ساحل و بارون شمال اونم تو شهریور

کنار دریا که میری غروب که کل دریا رو روشن میکنه حس میکنی که عاشق تر از تو خداست

و بس

۴-هستی را به بهانه ی درس خوندن نگه داشتم تو دانشگاه .خودم دارم میچرخم یک ساعت و نیمه تو اینترنت

۵-روزه هاتون قبول حق یادم رفته بود بگم

تا بعد یا حق

 

لينك ثابت نوشته شده در شنبه 16 شهریور1387ساعت 14:16 توسط دنیا |