تبليغاتX
دیوانه فراری
دلتنگی....
دیشب
تنم میلرزید
قلبم به شدت میتپید
نمیدانم چه شده بود اما دلشوره رهایم نمیکرد
آرام وقرار نداشتم
یه اس ام اس تموم دلشوره ام را تبدیل به ترس میکند .......


از دانشگاه تا زیر پل را میدوم.......
انگار که دنبالم کرده باشند
تا به سر خیابان میرسم میبینمش........
وایییییی که چقدر من ترسو شده ام
همه ی اینها هم بهانه است و من میدانم
میدوم اما او که انتظار چادر از من ندارد نمیبینتم.....
در میروم و او در ماشینش نشسته و سیگار Winston لایتش را میکشد
 و هر از گاهی هم این طرف و آن طرف را میپاید و سه تا آینه اش را دقیق تر از قبل نگاه میکند
من که به پایین خیابون رسیدم پیاده شد و شروع کرد به رژه رفتن........خنده دار بود که داشتم میدویدم و او مرا ندید..........)"خدا را صد هزار مرتبه شکر "
خسته شدم از این موش و گربه بازی ها
از اتوبان مثل این گربه های وحشی رد شدم،از کلاس هم مثل همان گربه ی وحشی بیرون آمدم
ای خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!


خسته ام.........
p.s:
1-گاهی آدما را باید خندوند گاهی هم باید براشون حقایق زندگی را گفت و چه بسا که حقایق همیشه تلخند
2-یه اس ام اس اشتباهی باعث شد که یه عالمه حرف جدید بشنوم!!!!!!!!!عصبانی شدم منم......و سکوت.....
3- بالاخره راحت شدم  با اون شخصی که خیلی دلگیرم کرده بود صحبت کردم اونم نمیدونست جریان چیه!
4-قرار بود از یه نفر بنویسم اما واقعا هنوز نیاز به تفکر دارم چون نمیذاره روش تمرکز داشته باشم....شرط بستیم و باختم.....باختنم گوارای وجودم اما مثل اینکه برای تو برد خوب نیفتاد.........
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 30 مهر1387ساعت 10:57 توسط دنیا |

بماند دختر و پسر کیستند و چیستند به اصلش بچسب........


پسرک دستای دختره را گرفت توي دستاش و به حلقه ي دستش نگاه كرد.
توي ذهنش هيچي نبود.مثل هميشه خالي خالي بود.نه به گذشته فكر ميكرد نه به آينده
دستاشو دور كمرش حلقه كرد و سرشو به گردنش نزديكتر.
خيلي آروم و منظم نفس ميكشيد.
قفسه ي سينه دختره به پشت پسرک چسبيده بود و ميتونست طرز نفس كشيدنشو دنبال كنه.
نفس پسره توي سينه حبس شده بود و با اولين بازدم دختره اونم همينكارو كرد
انقدر ميخواستش كه حتي دوست داشت مثل اون نفس بكشه.مثل اون باشه.مثل اون بخنده.اما نميشد.نميتونست.
غمي كه توي وجودش بود داشت آتيشش ميزد.داشت خاكسترش ميكرد.
خيلي آروم دستشو گذاشت روي دست چپش و چشماشو بست.حس ميكرد الانه كه دوباره همون افكار سمي بياد توي ذهنش
صداش میلرزید
پسرک تند تند حرف میزد و از آینده ی توهمیش میگفت و میگفت
اما پسرک درک نمیکرد که دختره متاهله......تعهد داره نمیتونه بگذره.......
نمیتونه همه چی را ول کنه و بره....نمیتونه قید زندگیش را بزنه
دوباره دختره تكوني خورد و پسره سرشو لاي موهای دختره فرو کرد.
ميدونست عاشق اينكاره.
اما دختره اصلا حسي نداشت.
بي تفاوت بود.

نه احساس كرختي ميكرد و نه احساس شهوت.
همه ي احساسات توي دختره مرده بود.
پسرک نزدیک و نزدیک تر میشد
نگاهش بد دل دخترک را میبرد
دختره داشت مقایسه اش میکرد با شوهرش.....
قدش بلند تره پولش بیشتره .....خوش تیپ تره
پسرک داشت واسه خودش میگفت که تو طلاق میگیری مال من میشی! زنم میشی مونس و همدمم میشی
دختره میترسید که شوهرش بیاد هی میکشید عقب
پسره دلش بوسه میخواست اومد جلوتر .....نفس جلوی چشماش رو کور کرده بود
دختره که فهمید قصد پسرک چیه روش رو برگردوند
گفت نه نمیتونم.....دوستت دارم اما نمیتونم!
پسرک دیوونه شد همه ی لباسهاش را در آورد تند تند شروع کرد به بد وبیراه گفتن دختره بلند شد
تا در دوید پسرک لخت و هاج و واج دختره رو نگاه میکرد...
دختره گفت تو ارزش نداری .......


p.s:
1-صحنه ای از کابوسهای  آشفته من !unfaithful
2-حوصله ناز خریدن هیچ کس را ندارم
3-امروز تو آرایشگاه یه مو زدم یه رنگ یه طراحی با حنا یه شنیون یه اصلاح وابرو با کوتاهی کرنلی...و براشینگ
فقط خوابم میاد
4- حس میکنم فردا روزه خوبی نخواهد بود........حس بدی دارم مثل دلشوره....سفره ی حضرت ابوالفضل قراره بریم با الهام......خونه ی خاله ی من ......
5-تو فیلم حضرت یوسف(ع)  تکه ی خنده دار میدونی چی بود؟
تمکین؟؟؟؟؟؟؟؟ بعضی از دخترا نفقه هم تعیین میکنن! تازه خرجی هم میدن......خبر نداری.......
6-هر شب پنج دقیقه زیر آب سرد بودن عالمی داره....
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در شنبه 27 مهر1387ساعت 21:56 توسط دنیا |

نمیدانم..........
آمدم شروع کنم با نمیدانم شروع شد !
خب ارادی که نیست ساختگی هم نیست .......

گاهی حس میکنم که الکی بیدار شده ام و باید باز هم به رختخواب زرد و آبی خودم برگردم و پتوی زرد و آبیم را تا بالای سرم بکشمو به پرده های زرشکی اطاق و مانیتور سیاهم فکر کنم که دوباره حس کنم که خواب میبینم.....و با وحشت از خواب بیدارشوم....اما باز هم حس میکنم که این تکرار است که دهن کجیش مرا به ستوه می آورد........گاهی باید برای بهتر بودن دوید و امروز من دویدن را تجربه کردم سرم انقدر به آش نذری و تزئیناتش گرم شد  که نفهمیدم کی خستگی بر من غلبه کرد و من را به سوی مادر بزرگ روانه گرداند...بعد از اینکه آش ها را دادم مامان برد برای همسایه ها تا خونه مامان بزرگ بال در آورده بودم...با مامان بزرگ فوتبال دیدن هم عالمی داره......هی فحش میداد .....آخر من نفهمیدم مامان بزرگ قرمزته است یا آبی؟
مادر بزرگ مثل این چند وقت اخیر ناله کرد و گریه کرد و گفت و گفت و گفت......
اما من انگار در دنیای دیگری غرق شده بودم.....
صدای خسرو شکیبایی می آمد همیشه از خودش بدم می آمد و از صدایش لذت میبردم...
اهل کاشانم
روزگارم بد نیست
تکه نانی دارم
خرده هوشی
سر سوزن ذوقی
مادری دارم بهتر از برگ درخت
دوستانی بهتر از آب روان
و خدایی که در این نزدیکی است.......
دلم پر میکشد تا دوباره و دوباره بشنومش......
مادر بزرگ با لهجه ی خنده دارش  میگه deyer mosleman di? (میگه مسلمونم؟؟؟؟؟؟)
ama oldi benava (مردش بیچاره)
میخندم میگم شما که میگفتی نمیفهمی چی میگه؟
میخنده!
هوس حافظ به سرم میزنه
میرم سراغش فاتحه ای براش میخونم
نیت میکنم
بلند میخونم انگار آرومم میکنه
دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود
رسم عاشق کشی و شیوه ی شهر آشوبی
جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود
جان عشاق سپند رخ خود میدانست
و آتش چهره بدین کار بر افروخته بود
گر چه میگفت که زارت بکشم میدیدم
که نهانش نظری با من دلسوخته بود
کفر زلفش ره دین میزد و آن سنگین دل
در پیش مشعلی از چهره بر افروخته بود
دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت
الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آنکه یوسف بزر ناسره بفروخته بود
گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود !!!

p.s:
1- سه روزه فقط نارنگی خوردنه که یادم نمیره
2-چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
3-می دونید احساس می کنم گم شدم. مثل یه بچه کوچولو که مامانشو می خواهد. ولی دیگه روم نمی شه برم تو بغل مامان. خجالت می کشم.
4-دیشب تو کلاس من و استاد تنها بودیم .....خیلی مسخره بود ساعت کلاس خودم رو نرفتم
یه هویی ساعت 3 دلم خواست برم...که ساعت 5 تا7 کلاس رفتم اونم کلاس خالی با یه استاد شل و ول که خیلی هم نمیشه رو توضیحاش حساب کرد
و من رو تا 6:45 دقیقه نگه داشت و درس داد6:30 دقیقه سارا اومد و کلاس شد 3 نفره :-))
5- خیلی به هم ریخته بودن یه مزیت  داره که انواع بوقهای ماشین ها را میشنوی و لذت میبری از حرص خوردن راننده هه!
6-خیلی روز عجیبی بود همش دلتنگی بود و حس غریب بودن ........
تا بعد یا حق
لينك ثابت نوشته شده در جمعه 26 مهر1387ساعت 21:43 توسط دنیا |

حمد گفتی کو نشان حامدون؟؟؟
نه برونت هست اثر نه اندرون
حمد عارف مر خدا را راستست
که گواه حمد او شد پا و دست
از چَهِ تاریک جسمش بر کشید
و ز تــَکِ زندان دنیا اش خرید
اطلش تقوی و نور موتلف
آیت حمدست او را بر کـــَتِف
وا رهیده از جهان عاریه
ساکن گلزار و عَین جاریَه
بر سَریر ســـِرِ عالی همتش
مجلس و جا و مقام و رتبتش
مَقعدِ صدقی که صدیقان درو
جمله سر سبزند و شاد و تازه رو
حمدشان چون حمد گلشن از بهار
صد نشانی دارد و صد گیر و دار
بر بهارش چشمه و نخل و گیاه
و آن گلستان و نگارستان گواه

چون حریم کرامت آدمی بشکند و انسان موجودی خفیف شود؛این آمادگی را میابد که به هر پلیدی تن دهد
زیرا انسان حقیر از اعتلای روحی باز میماند و به پستیها روی مینماید.امام علی(ع)در نامه ای به معاویه
بی کرامتی او را که موجب شقاوتها شد،یادآوری کرد و او را از بی هویتی اش که سبب روی و ریا و به تباهی
بردن مردمان بود پرهیز داد و او را به حق خواند....بخشی از این نامه...
معاویه! از کی شما زمامداران رعیت و فرماندهان امت بوده اید؟ نه پیشینه ای در دین دارید و نه شرفی مهین
از زمان پیشین و پناه به خدا از گرفتاری به شقاوت دیرین.تو را میترسانم از اینکه سرسختانه در فریب آرزوها
باشی و در آشکار و نهان دو گون.
حقارت نفس آدمی را از مرتبه ی انسانیت تنزل میدهد و او را به اسارت امور پست میکشاند.
هی تو که دم از ایمان میزنی و توحید و معاد سرت میشود،
دعا میخوانی و اشک میریزی و هزار و هزار و هزار مرتبه استغرلله از دهانت نمی افتد
نگاهت را میدزدی که مبادا گره خورد با نگاهی...
دستت را کنار میزنی که مبادا دستی بگیردت...
چرا در اصول تربیت اصلی میمانی؟
از خاک آمدی و در خاک خواهی رفت آمدنت دست خودت نبود رفتنت هم دست خودت نیست
p.s:

۱-از آدم ریا کار بیزارم......

۲- هم خشنم هم عصبانی لباس محافظتون را بپوشین ...سنگر بگیرین.........

۳-

۴- یه روزی با گریه آروم میشدم..اما الان هر چی هم اشک میریزم بیشتر از دست خودم عصبانی میشم...

۵-فردا تولد دوست عزیزیه تولدت مبارک عزیزم.......


تا بعد یا حق

 

لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 24 مهر1387ساعت 22:16 توسط دنیا |

امروز هم یکی از روزای تلخ من بود
کلی گریه کردم -کلی درد کشیدم -خیلی اذیت شدم
برخورد آدما را دیگه نمیتونم تحمل کنم انگار میخوان خفه ام کنن
یه موقع به خودم میام میبینم هیچی نفهمیدم از این بودنها......انگار که هیچی نیست دور و برم تا بفهمم....سکوت و سکوت وسکوت....من به حرمت نگاه تو سکوت کرده ام.....


خیلی تنهام......این تنهایی داره دو تا دستاش را به من فشار میده تا لهم کنه
گیر سحر و دغدغه هاش بودم/خدا رو شکر خطم رو عوض کردم و از دیوانگی های یه روانی جدا شدم.......
سر کلاس به حرفای دکتر فکر میکردم که کلی داد و بیداد کرد سرم........
تو راه از دانشگاه تا خونه فکر این انگشتر عجیب و غریب بود که چه حکمی داره این هدیه که من انقدر دوستش دارم
امروز کلا تو ذهنم داشتم میجنگیدم و وقتی هم که به خودم اومدم
تازه فهمیدم دارم با تلفن حرف میزنم و الهام پشت خط داره هی صدام میکنه
بی خیال........دلم گرفته....خیلی خیلی زیاد
دلم یه بارون تند میخواد
یه نوای محزون با کمان........
من با هیچ احدی قصد رفاقت ندارم نمیخوام دوباره تلخی بخورم......
میخوام بکنم این گذشته رو.......همش را با هم دفن کنم.......
حتی دیشب رو امشب رو......معني به تو رسيدن نرسيدن به خودم بود !
 توي قصه‌ي منُ تو ، حرفِ عاشقانه كم بود !
 بي تو بازنده ترينم ، اي برنده‌ي هميشه !
 غصه‌ي نبودنِ تو ، تو ترانه جا نميشه !

هر چی میخوای بفهمی از این عکسه بفهم حرفام بی معنی شده امشب


تب دارم ببخشید....
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 22:5 توسط دنیا |

صدا داره شیشه ها رو میلرزونه
دوباره پاییزه........
فصل تولد تو.....دوباره دل اسیره به یاد رفتن تو
میگیره دل بهونه ای داد از زمونه....ای داد از زمونه
***********
بگو بگو آوازم کو پر پروازم کو
بگو بگو  بگو چرا تنها موندم شبای مهتابم کو ؟
بگو  چرا رفتی و نموندی تا من آروم آروم سامون بگیرم

میرسه به این آهنگ داریوش صد دفعه از اول میزنم تا دوباره بشنوم....
خونه خالیه هیچ کس نیست که خلوتم را بزنه به هم.....
از اول میذارمش.............
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاده عشقو مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی!
تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی تویک جمع عاشق تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفت ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب
درون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه هنوز شور عشقو به سر داری یا نه
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری.........

دلم گرفته چی بگم ؟ بگو چی دوست داری بشنوی برات بگم......
حرفها زیاده ...اما من دیگر خسته شدم از این یادآوری ها .....از این بیتابی های  بی ثمر.....
دیشب ساعت 9 رسیدم خونه خسته و هلاک...خیلی زندگی تو این شهر داره بهم فشار میاره
تازه یکی از دوستان مرحمت کردن و ما را تا میدون رسوندن وگرنه من که باقی را پیاده اومدم......
امشب هم با یه دوست اومدیم...خیلی هم سخت بود اومدن چون من برای اولین بار در یه جمع کاملا دخترانه احساس خفگی داشتم......

p.s:
1- با اجازه بزرگترا انگشتان مبارک را رنده کردم رفت......دو سه تاش را هم با قوطی بریدم  بی انگشت مونده بودم
2- کلاس استاد سگ اخلاق و تحمل یه مشت دری وریاش و بعد هم یه چند ساعتی سایت و حرف و حرف و حرف.....
3-فکر نمیکردم جواب یه سوال انقدر اذیتم کنه......
4-اینو یادت باشه بعضی از آدما را هر کاری میکنی از ذهنت پاک نمیشن چون خیلی خوبن...افسانه هاشون ماندگاره...
اما خیلی ها را هم  با بدیهاشون در خاطرت ثبت میکنی.....
5-گاهی وقتها حس میکنم اگه یه کلمه دیگه حرف بزنم سرم را از دست میدم......
6-زیاد نفس کم میارم...فردا صبح دوباره میرم معاینه باید برطرفش کنم ...
7-یه شوخی یکی از بچه ها  دوباره درد را به من بخشید گریه ام گرفته بود تو کلاس ..دلم میخواست همونجا داد بزنم اما تحمل کردم و چه بد
امروز درگیر دکتر شدم یه سرم خوردم و یه پانسمان عوض کردم پدرم در اومد اشک بود که بی بهانه میومد از چشمام 34 دقیقه دیر رسیدم به کلاس اما استادش با کلی غر غر راهم داد
8-چند شبی بود کانکت نمیتونستم بشم ....ویروسی بودم بد....حالا درست شد کامپیوترم را یه بار از اول راه انداختم ...همه چی عوض شد
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 22 مهر1387ساعت 22:25 توسط دنیا |

سلام...
یه شعر را یک سالی هست خیلی روش فکر میکنم
از دیوان وحدت کرمانشاهی....
شعرهای نابی داره....
هدیه ای بود...سبز رنگ...
هر دلی کز تو شود غمزده آن دل شاد است
هر بنایی که خراب از تو شود آباد است
رو به ویرانه ی عشق آر و برو در بربند
عقل را خانه تعمیر که بی بنیاد است
کمر بندگی عشق نبندد به میان
مگر آن بنده که از بند جهان آزاد است
من،اگر رندم و بدنام،برو خرده مگیر
زآنکه هر خوب وبدی از ادب استاد است
پنجه در پنجه ی تقدیر نشاید افکند
ز آنکه بازوی قضا سخت تر از فولاد است
دامن دشت گر از ناله ی مجنون خالی است
کمر کوه پر از زمزمه ی فرهاد است
روزگاری است که بی روی تو کار من و دل
روز،افغان و سحر،ناله و شب،فریاد است
پیش سجاده نشینان سخن از باده مگوی
زاهد و ترک و ریا،غایت استبعاد است

p.s:
1- می خور که هر که می نخورد فصل نوبهار
پیوسته خون دل خورد از دست روزگار......(وحدت کرمانشاهی)
2- شبهای زیادی گذشت تا من خوندن درست این کتاب را یاد گرفتم یادمه اولین روزی که گرفتم دستم هیچی نمیفهمیدم...من باب خجالت هم نمیتونستم از کسی بپرسم یعنی چی؟
3- یه نفر که اصلا انتظارش را نداشتم خیلی دلم را شکوند هنوز بعد 3-4 روز نتونستم با دلم کنار بیام که بی منظور بوده
4- کلاس ریاضی صبح داغ دلم را تازه کرد...من با چه زبونی بگم از ریاضی حالم به هم میخوره.......من به 6 قانعم نمیخوام  12بگیرم از این مزخرفات و این اعداد که آخرش هم به هیچی نمیرسه......
5-با وروجک رفتیم نون گرفتیم همه نونهایی که بهش میدادم دو تا قسمت میکرد یه تیکه من یه تیکه خودش....شعور بچه از الان بالاست
6- رفاقت یه طرفه خیلی بچگانست....
تا بعد یا حق 
لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 18 مهر1387ساعت 20:2 توسط دنیا |

آدم ها ترانه میشوند
ترانه ها خاطره ...........
خاطره ها قصه ........
قصه ها افسانه .......
همه ی افسانه ها بالاخره روزی فراموش میشوند و خاک میشوند
 حقا که آدم است و خاک راز این طبیعت ......

از صبح داشتم راه میرفتم خسته ی خسته ......رسیدم خونه جنازه بودم....
یه بطری آب یخ سر کشیدم تا بتونم راه برم.....
سر درد این دو شبه دست از سر من برنداشته بود
حاضر شدم برای دانشگاه....اما خوابم برد......با صدای تلفن از خواب بیدار شدم خوابی مبهم داشتم میدیدم.......
سیاهی و سفیدی بود که من معلق بودم بینشون......
المیرا بود........بیدارم کرد......
 سر کلاس حال نداشتم حتی به استاد نگاه کنم....
خیره به خودکارم مونده بودم و خواب آلود بودم .....
کلاس با صدای مزخرف استاد که تنش بین نازک و کلفت بود شروع شد استادی به تمام معنا از نظر من نوعی مرخص...
دلم میخواست پاشم برم بیرون از کلاس صداش را هی میاورد پایین هی میاورد بالا... داشت رو اعصابم راه میرفت
میخواستم بگم تعادل داشته باشین......اما تجربه ثابت کرده که  سکوت بهتره.....
بالاخره تمام کرد کلاس رو....انگار بهم حکم آزادی دادن...تا پایین خیابون داشتم رو ابرا راه میرفتم ......سرم درد میکرد....
داشتم دعا میکردم که یه فرجی بشه راه را راحت بشینم...رفتیم کارت گرفتم /
تو همین گیر و دار با ذهنم......یکی از دوستان تعارف زد ...... با المیرا سوار شدیم....
خیلی ترافیک بود.......داشت اذان میگفت...المیرا یک بند داشت دوست پسرش را راضی میکرد که 9 میرسه خونه.....
خنده ام گرفته بود به این بچگی ها.....به این بازی ها...
چشمام را بسته بودم که صدای ابی به دنیا برم گردوند.....کی اشکهاتو پاک میکنه شبا که غصه داری؟ دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری؟ یه کمی آرومم کرد....اما ذهنم خیلی مشوش بود...سرم پایین بود و چشمام بسته.....
ذهنم همش میچرخید بین دیروز امروز...فردا و فرداها....
ترجیح میدادم ساکت باشم.......از دوست تشکر کردیم....رسیدیم میدون از پرروگری المیرا بدم اومد... پیاده هم که شدیم بهش گفتم....من کاری را بخوام انجام بدم خودم زبون دارم حرف بزنم نیاز به مقیم و وکیل و وصی ندارم......
سوار ماشین شدم و نزدیکیای پارکی که ازش متنفرم اومدم کرایه را بدم دیدم کیف پولم خالیه.....
خنده دار بود همه ی کیفم را گشتم به جز 600 تومانی که واسه درسا گذاشته بودم کنار هیچی نبود...
25000 تومان پول بی زبون دیگه هم پر+یه عابر بانک ملت که کارت هدیه بود و رمزهم نداشت...
خنده ام گرفته بود ...کرایه را دادم به راننده...و رفتم تو پارک قدم زدم......کمی آرامش نیاز داشتم ....خلوت میخواستم ...به تنهایی نیاز داشتم...
اما تو این مملکت تنهایی جرمه! نمیشه یه دختر 8 شب تنها باشه........
منصرف شدم پیاده اومدم تا خونه.......
خستم اما از رکب خوردنم میخندم.......که چه جوری نفهمیدم کجا پولام رفت تو دانشگاه گم شد !
راه زیادی اومدم..... اما هنوز هم حس و حال راه رفتن دارم...پنجشنبه شمال.......جاده...کمی آرامش....
p.s:
1-هیچ وقت نتونستم secret بودن طرف مقابلم رو درک کنم.....دلم میخواد که یه دفعه ای یه حالی ازش بگیرم
2- منطقی که فکر میکنم میبینم همیشه تو روابطم محبتم زیادی بوده....
3- آسمون امشب خیلی قشنگه ..همش ستاره است...کاش بچه بودم ..رو بام تهران که بودیم دست دراز میکردم تا ستاره ها را بگیرم ..همیشه دومین ستاره ای که خیلی به ماه نزدیک بود مال من بود...کلی باهاش حرف میزدم.....
4- سرما تو تنم خونه کرده //
5- از دوستانی که توی پرشین بلاگ وبلاگ دارن عذر میخوام که نمیتونم بهشون سر بزنم کامپیوترم سایت پرشینی ها رو باز نمیکنه
6-تو یه وبلاگ جدید هم دارم مینویسم ....خیلی دوست داشتنیه ...کل کل بین دخترا و پسراست...
7-شاید به رسم عادت باز هم دعایت  کردم
8-شايد اگر ياد تو مرا با خود تا انتها نميبرد باز عاشق ميماندم
شايد اگر سکوت تو را باور نداشتم باز هم حرف ميزدم
شايد اگر دوستم نداشتي باز هم ميماندم
شايد اگر نبودي من باز هم ميرفتم
و هزاران شاید که مرا درگیر خود کرده است.....

9-از مقایسه یک پسر با پسر دیگه متنفرم همچنین از مقایسه ی یه دختر با یه دختر دیگه...همه آدمیم..هم خوبی داریم هم بدی هیچ کس کامل نیست....
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 16 مهر1387ساعت 22:57 توسط دنیا |


بغض گلویم را میفشارد.
نگاهم را به دور دست ها میفرستم و فریاد میکشم....
فریادی از جنس حرفهای نگفته و دردهای کهنه .
کاش زندگی انقدر به ما فرصت میداد تا لحظه های با هم بودن را دوباره مشق کنیم و ترانه های خفته در ساز زندگی را
بنویسیم.کاش ثانیه ها به ما فرصت اندیشیدن میداد...
جاده ها تاریک و پی در پی...ریخته خون ها از دو سو آن بین ...یک به یک چراغ ها سوخته است گوییا زندگی خفته است.....
کابوس میبینم.......نمیدونم چی شده ؟
دیوانه میشوم...با ضجه از خواب بیدار میشوم......گریانم........تو خواب همش میترسم....انگار کسی مرا میکشد اما نه زجر کشم میکند.....یک به یک صحنه هایی از قتل عزیزانم را میبینم.....یک شب مادرم را تکه تکه میکنند جلوی چشمانم ...
یک شب پدرم را به رگبار میبندند......نمیدانم چه حکمتی است.....اما میترسم....
انقدر میترسم که به آغوش مادر پناه میبرم.....
اما باز هم صحنه ها از خاطرم پاک نمیشود...این حافظه ی لعنتی روی صحنه های وحشتناکی میچرخد...و روی ترسناک ترینش استپ میکند.......

و دوباره کابوس پشت کابوس//


p.s:
1-دیروز استاد سگ اخلاق خوب بود در کمال تعجب من ! تا من رفتم تو کلاس حدود دو سه ثانیه سکوت کرد داشت با خودش کلنجار میرفت.....بعد گفت این قسمتها واسه کساییه که میخوام بندازمشون :((
2- تا ساعت 7 کلاس دارم دو روز پشت سر هم فردا هم تا ساعت 6 کلاس دارم.....خیلی ستمه .........
3- رفتیم با الهام ومژگان و ندا -فیلم دعوت را دیدیم از حاتمی کیا بعید بود همچین فیلمی.......حالم به هم خورد......6 تا زن حامله با شرایط مختلف ......یه فیلم کاملا زنانه.....اما متاسفانه فقط من و دوستان که 4 نفر بودیم تو سینما دختر بودیم......الباقی مرد بودن که ما زیر صندلی قایم شده بودیم واقعا شرم و حیا را ریختن تو سطل آشغال.....
4-خدایا تنهام نذار....امشب پیاده روی میخوام......تنهام تا 8 وقت دارم واسه راه رفتن....اصلا لذت نمیبرم از پیاده روی تو این منطقه ......خیلی خیابونهاش شلوغه حتی کوچه ها پره آدمه......هر کوچه ای را نگاه میکنم دو یا سه نفر حداقل توش دارن راه میرن......
5- به وبلاگ پژمان یه سر بزنین
http://www.pejvak-e-shab.persianblog.ir خالی از لطف نیست....هر چند که من شعرهاشون را بیشتر دوست دارم.....

پی نوشت اضافه شده :خیلی مسخره است که کلی برنامه بریزی بری بیرون تا با دوستت باشی و بعد همه چی نقش بر آب بشه
با سحر از دانشگاه اومدیم بیرون.....خیلی هم خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم تاکسی سوار شدیم با هم بودیم
داشتیم بلوتوث بازی میکردیم ......که یه خانم که کنارمون بود پیاده شد.....پیاده شدن اون همانا گم شدن گوشی سحر همانا
کلی گریه ....کلی زاری......اعصاب خراب.......7 اومدیم بیرون تا 9 تو ترافیک بودم.....خیلی عصبی شدم اصلا امروز برای من اومد نداشت......

فردا مینویسم کجا بودیم.......
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 15 مهر1387ساعت 13:13 توسط دنیا |

سلام../
هذیان 4 (عید فطر-جاده شمال........) ساعت 6 بعد از ظهر

بنال ای آسمان
بنال بر این جهان بی کران
ببارا تو امان  
ببار ای پهلوان
ببار درین محراب تنهایی
درین گودال بی کردار رسوایی
ببار ای آسمان.......
بخند بر مردمان پست این گیتی
بخند بر عشق و شیدایی
بخند بر شهر این دیوانگان بسته بر زنجیر
که آمد شب وباز هم نگشتند سیر....
 بخند ای مهربان
بخند عاشق نشان
ببار ای جاودان
ببارا رایگان..........
بنال ای آسمان /

p.s:
1- دیروز کلی حالم گرفته شد پرسپولیس با داشتن کریمی بد بازی کرد.......حیف شد....
از همه خنده دارتر.... گزارشگر بود که میگفت آرش برهانی نا متعادله....
2- قشم هنوز که هنوز است میلرزد ..........اعلام آماده باش دادند... دختر خاله انقدر ترسیده بود از صدای دریا و این لرزیدن ها که صدایش میلرزید.........
3- سکوت میخوریم و عشق را تفسیر میکنیم
به زندگی میخندیم با مرگ وادع میگوییم...چگونه ایم؟ کیستیم؟ چیستیم؟ خود نمیدانیم........
4-ساعت 1 بود هوس ساحل کردم اما حیف نتونستم برم تو آب....همه را بیدار کردم بیان اما زودتر از همه بابا خوابید......
دیدم نمیتونم آروم بگیرم.دست به دامن مامانم شدم ...آشنا با پا درد بلند شد و ما را برد شهر کناری....
35 دقیقه تو راه گفت و خندید.......اما به ساحل که رسید انگار که غرق شد در اون ازدحام......
کنار ساحل با آشنا دو سه ساعت قدم زدیم.....سکوت عجیبی بود و صدای آهنگ love story و دود قلیان
و تاریکی شب و موج های وحشی ...صدام در نمیومد ...ابر ها به هم گره خورده بودند تو ذهنم صحنه های زندگیم داشت به هم گره میخورد....همه جا بوی مهر میومد مرغان دریایی در تاریکی شب چنان میدرخشیدند که انگار الماس در آسمان گذاشته بودند دلم میخواست مثل آنها میتوانستم پرواز کنم اما حیف دل ما که دل نیست...........
5-آنقدر از دوست داشتن در هراسیم که شاید اگر زمانی هم عشق به سراغمان بیاید نتوانیم آنرا بشناسیم (لئو بوسکالیا)
6-همیشه در مورد کسانی که دوست می داریم،خود را دو بار می فریبیم، نخست به سود آنها سپس به زیانشان (آلبر کامو)
7-خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد -خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغی دوست داشتن باشد(شکسپیر)
8- ساعت 9 راه افتادیم تا 4 تو جاده بودیم...حرف از همه جا بود...من و مامان و درسا و آشنا .......گاهی چنان غرق میشد در خودش که فکر میکردم الان میریم زیر کامیون........

۹- عکس جنبه ی زیبایی داره فقط..........
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در شنبه 13 مهر1387ساعت 8:8 توسط دنیا |