
از دانشگاه تا زیر پل را میدوم.......
انگار که دنبالم کرده باشند
تا به سر خیابان میرسم میبینمش........وایییییی که چقدر من ترسو شده ام
همه ی اینها هم بهانه است و من میدانم
میدوم اما او که انتظار چادر از من ندارد نمیبینتم.....
در میروم و او در ماشینش نشسته و سیگار Winston لایتش را میکشد
و هر از گاهی هم این طرف و آن طرف را میپاید و سه تا آینه اش را دقیق تر از قبل نگاه میکند
من که به پایین خیابون رسیدم پیاده شد و شروع کرد به رژه رفتن........خنده دار بود که داشتم میدویدم و او مرا ندید..........)"خدا را صد هزار مرتبه شکر "
خسته شدم از این موش و گربه بازی ها
از اتوبان مثل این گربه های وحشی رد شدم،از کلاس هم مثل همان گربه ی وحشی بیرون آمدم
ای خدا !!!!!!!!!!!!!!!!!

خسته ام.........
p.s:
1-گاهی آدما را باید خندوند گاهی هم باید براشون حقایق زندگی را گفت و چه بسا که حقایق همیشه تلخند
2-یه اس ام اس اشتباهی باعث شد که یه عالمه حرف جدید بشنوم!!!!!!!!!عصبانی شدم منم......و سکوت.....
3- بالاخره راحت شدم با اون شخصی که خیلی دلگیرم کرده بود صحبت کردم اونم نمیدونست جریان چیه!
4-قرار بود از یه نفر بنویسم اما واقعا هنوز نیاز به تفکر دارم چون نمیذاره روش تمرکز داشته باشم....شرط بستیم و باختم.....باختنم گوارای وجودم اما مثل اینکه برای تو برد خوب نیفتاد.........
تا بعد یا حق

پسرک دستای دختره را گرفت توي دستاش و به حلقه ي دستش نگاه كرد.
توي ذهنش هيچي نبود.مثل هميشه خالي خالي بود.نه به گذشته فكر ميكرد نه به آينده
دستاشو دور كمرش حلقه كرد و سرشو به گردنش نزديكتر.
خيلي آروم و منظم نفس ميكشيد.
قفسه ي سينه دختره به پشت پسرک چسبيده بود و ميتونست طرز نفس كشيدنشو دنبال كنه.
نفس پسره توي سينه حبس شده بود و با اولين بازدم دختره اونم همينكارو كرد
انقدر ميخواستش كه حتي دوست داشت مثل اون نفس بكشه.مثل اون باشه.مثل اون بخنده.اما نميشد.نميتونست.
غمي كه توي وجودش بود داشت آتيشش ميزد.داشت خاكسترش ميكرد.
خيلي آروم دستشو گذاشت روي دست چپش و چشماشو بست.حس ميكرد الانه كه دوباره همون افكار سمي بياد توي ذهنش
صداش میلرزید
پسرک تند تند حرف میزد و از آینده ی توهمیش میگفت و میگفت
اما پسرک درک نمیکرد که دختره متاهله......تعهد داره نمیتونه بگذره.......
نمیتونه همه چی را ول کنه و بره....نمیتونه قید زندگیش را بزنه
دوباره دختره تكوني خورد و پسره سرشو لاي موهای دختره فرو کرد.
ميدونست عاشق اينكاره.
اما دختره اصلا حسي نداشت.
بي تفاوت بود.
نه احساس كرختي ميكرد و نه احساس شهوت.
همه ي احساسات توي دختره مرده بود.
پسرک نزدیک و نزدیک تر میشد
نگاهش بد دل دخترک را میبرد
دختره داشت مقایسه اش میکرد با شوهرش.....
قدش بلند تره پولش بیشتره .....خوش تیپ تره
پسرک داشت واسه خودش میگفت که تو طلاق میگیری مال من میشی! زنم میشی مونس و همدمم میشی
دختره میترسید که شوهرش بیاد هی میکشید عقب
پسره دلش بوسه میخواست اومد جلوتر .....نفس جلوی چشماش رو کور کرده بود
دختره که فهمید قصد پسرک چیه روش رو برگردوند
گفت نه نمیتونم.....دوستت دارم اما نمیتونم!
پسرک دیوونه شد همه ی لباسهاش را در آورد تند تند شروع کرد به بد وبیراه گفتن دختره بلند شد
تا در دوید پسرک لخت و هاج و واج دختره رو نگاه میکرد...
دختره گفت تو ارزش نداری .......

p.s:
1-صحنه ای از کابوسهای آشفته من !unfaithful
2-حوصله ناز خریدن هیچ کس را ندارم
3-امروز تو آرایشگاه یه مو زدم یه رنگ یه طراحی با حنا یه شنیون یه اصلاح وابرو با کوتاهی کرنلی...و براشینگ
فقط خوابم میاد
4- حس میکنم فردا روزه خوبی نخواهد بود........حس بدی دارم مثل دلشوره....سفره ی حضرت ابوالفضل قراره بریم با الهام......خونه ی خاله ی من ......
5-تو فیلم حضرت یوسف(ع) تکه ی خنده دار میدونی چی بود؟
تمکین؟؟؟؟؟؟؟؟ بعضی از دخترا نفقه هم تعیین میکنن! تازه خرجی هم میدن......خبر نداری.......
6-هر شب پنج دقیقه زیر آب سرد بودن عالمی داره....
تا بعد یا حق
حمد گفتی کو نشان حامدون؟؟؟
نه برونت هست اثر نه اندرون
حمد عارف مر خدا را راستست
که گواه حمد او شد پا و دست
از چَهِ تاریک جسمش بر کشید
و ز تــَکِ زندان دنیا اش خرید
اطلش تقوی و نور موتلف
آیت حمدست او را بر کـــَتِف
وا رهیده از جهان عاریه
ساکن گلزار و عَین جاریَه
بر سَریر ســـِرِ عالی همتش
مجلس و جا و مقام و رتبتش
مَقعدِ صدقی که صدیقان درو
جمله سر سبزند و شاد و تازه رو
حمدشان چون حمد گلشن از بهار
صد نشانی دارد و صد گیر و دار
بر بهارش چشمه و نخل و گیاه
و آن گلستان و نگارستان گواه
چون حریم کرامت آدمی بشکند و انسان موجودی خفیف شود؛این آمادگی را میابد که به هر پلیدی تن دهد
زیرا انسان حقیر از اعتلای روحی باز میماند و به پستیها روی مینماید.امام علی(ع)در نامه ای به معاویه
بی کرامتی او را که موجب شقاوتها شد،یادآوری کرد و او را از بی هویتی اش که سبب روی و ریا و به تباهی
بردن مردمان بود پرهیز داد و او را به حق خواند....بخشی از این نامه...
معاویه! از کی شما زمامداران رعیت و فرماندهان امت بوده اید؟ نه پیشینه ای در دین دارید و نه شرفی مهین
از زمان پیشین و پناه به خدا از گرفتاری به شقاوت دیرین.تو را میترسانم از اینکه سرسختانه در فریب آرزوها
باشی و در آشکار و نهان دو گون.
حقارت نفس آدمی را از مرتبه ی انسانیت تنزل میدهد و او را به اسارت امور پست میکشاند.
هی تو که دم از ایمان میزنی و توحید و معاد سرت میشود،
دعا میخوانی و اشک میریزی و هزار و هزار و هزار مرتبه استغرلله از دهانت نمی افتد
نگاهت را میدزدی که مبادا گره خورد با نگاهی...
دستت را کنار میزنی که مبادا دستی بگیردت...
چرا در اصول تربیت اصلی میمانی؟
از خاک آمدی و در خاک خواهی رفت آمدنت دست خودت نبود رفتنت هم دست خودت نیست
p.s:
۱-از آدم ریا کار بیزارم......![]()

۲- هم خشنم هم عصبانی لباس محافظتون را بپوشین ...سنگر بگیرین.........![]()
۳-![]()
۴- یه روزی با گریه آروم میشدم..اما الان هر چی هم اشک میریزم بیشتر از دست خودم عصبانی میشم...![]()
۵-فردا تولد دوست عزیزیه تولدت مبارک عزیزم.......
تا بعد یا حق
![]()
خیلی تنهام......این تنهایی داره دو تا دستاش را به من فشار میده تا لهم کنه
گیر سحر و دغدغه هاش بودم/خدا رو شکر خطم رو عوض کردم و از دیوانگی های یه روانی جدا شدم.......
سر کلاس به حرفای دکتر فکر میکردم که کلی داد و بیداد کرد سرم........
تو راه از دانشگاه تا خونه فکر این انگشتر عجیب و غریب بود که چه حکمی داره این هدیه که من انقدر دوستش دارم
امروز کلا تو ذهنم داشتم میجنگیدم و وقتی هم که به خودم اومدم
تازه فهمیدم دارم با تلفن حرف میزنم و الهام پشت خط داره هی صدام میکنه
بی خیال........دلم گرفته....خیلی خیلی زیاد
دلم یه بارون تند میخواد
یه نوای محزون با کمان........
من با هیچ احدی قصد رفاقت ندارم نمیخوام دوباره تلخی بخورم......
میخوام بکنم این گذشته رو.......همش را با هم دفن کنم.......
حتی دیشب رو امشب رو......معني به تو رسيدن نرسيدن به خودم بود !
توي قصهي منُ تو ، حرفِ عاشقانه كم بود !
بي تو بازنده ترينم ، اي برندهي هميشه !
غصهي نبودنِ تو ، تو ترانه جا نميشه !
هر چی میخوای بفهمی از این عکسه بفهم حرفام بی معنی شده امشب

تب دارم ببخشید....
تا بعد یا حق
میرسه به این آهنگ داریوش صد دفعه از اول میزنم تا دوباره بشنوم....
خونه خالیه هیچ کس نیست که خلوتم را بزنه به هم.....
از اول میذارمش.............
تو اون شام مهتاب کنارم نشستی عجب شاخه گل وار به پایم شکستی
قلم زد نگاهت به نقش آفرینی که صورتگری را نبود این چنینی
پریزاده عشقو مه آسا کشیدی خدا را به شور تماشا کشیدی!
تو دونسته بودی چه خوش باورم من شکفتی و گفتی از عشق پر پرم من
تا گفتم کی هستی تو گفتی یه بی تاب تا گفتم دلت کو؟ تو گفتی که دریاب
قسم خوردی بر ماه که عاشق ترینی تویک جمع عاشق تو صادقترینی
همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت به خود گفت ای وای مبادا دروغ گفت
گذشت روزگاری از اون لحظه ی ناب که معراج دل بود به درگاه مهتاب
درون درگه عشق چه محتاج نشستم تو هر شام مهتاب به یادت شکستم
تو از این شکستن خبر داری یا نه هنوز شور عشقو به سر داری یا نه
هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری.........
دلم گرفته چی بگم ؟ بگو چی دوست داری بشنوی برات بگم......
حرفها زیاده ...اما من دیگر خسته شدم از این یادآوری ها .....از این بیتابی های بی ثمر.....
دیشب ساعت 9 رسیدم خونه خسته و هلاک...خیلی زندگی تو این شهر داره بهم فشار میاره
تازه یکی از دوستان مرحمت کردن و ما را تا میدون رسوندن وگرنه من که باقی را پیاده اومدم......
امشب هم با یه دوست اومدیم...خیلی هم سخت بود اومدن چون من برای اولین بار در یه جمع کاملا دخترانه احساس خفگی داشتم......
p.s:
1- با اجازه بزرگترا انگشتان مبارک را رنده کردم رفت......دو سه تاش را هم با قوطی بریدم بی انگشت مونده بودم
2- کلاس استاد سگ اخلاق و تحمل یه مشت دری وریاش و بعد هم یه چند ساعتی سایت و حرف و حرف و حرف.....
3-فکر نمیکردم جواب یه سوال انقدر اذیتم کنه......
4-اینو یادت باشه بعضی از آدما را هر کاری میکنی از ذهنت پاک نمیشن چون خیلی خوبن...افسانه هاشون ماندگاره...
اما خیلی ها را هم با بدیهاشون در خاطرت ثبت میکنی.....
5-گاهی وقتها حس میکنم اگه یه کلمه دیگه حرف بزنم سرم را از دست میدم......
6-زیاد نفس کم میارم...فردا صبح دوباره میرم معاینه باید برطرفش کنم ...
7-یه شوخی یکی از بچه ها دوباره درد را به من بخشید گریه ام گرفته بود تو کلاس ..دلم میخواست همونجا داد بزنم اما تحمل کردم و چه بد
امروز درگیر دکتر شدم یه سرم خوردم و یه پانسمان عوض کردم پدرم در اومد اشک بود که بی بهانه میومد از چشمام 34 دقیقه دیر رسیدم به کلاس اما استادش با کلی غر غر راهم داد
8-چند شبی بود کانکت نمیتونستم بشم ....ویروسی بودم بد....حالا درست شد کامپیوترم را یه بار از اول راه انداختم ...همه چی عوض شد
تا بعد یا حق

و دوباره کابوس پشت کابوس//

p.s:
1-دیروز استاد سگ اخلاق خوب بود در کمال تعجب من ! تا من رفتم تو کلاس حدود دو سه ثانیه سکوت کرد داشت با خودش کلنجار میرفت.....بعد گفت این قسمتها واسه کساییه که میخوام بندازمشون :((
2- تا ساعت 7 کلاس دارم دو روز پشت سر هم فردا هم تا ساعت 6 کلاس دارم.....خیلی ستمه .........
3- رفتیم با الهام ومژگان و ندا -فیلم دعوت را دیدیم از حاتمی کیا بعید بود همچین فیلمی.......حالم به هم خورد......6 تا زن حامله با شرایط مختلف ......یه فیلم کاملا زنانه.....اما متاسفانه فقط من و دوستان که 4 نفر بودیم تو سینما دختر بودیم......الباقی مرد بودن که ما زیر صندلی قایم شده بودیم واقعا شرم و حیا را ریختن تو سطل آشغال.....
4-خدایا تنهام نذار....امشب پیاده روی میخوام......تنهام تا 8 وقت دارم واسه راه رفتن....اصلا لذت نمیبرم از پیاده روی تو این منطقه ......خیلی خیابونهاش شلوغه حتی کوچه ها پره آدمه......هر کوچه ای را نگاه میکنم دو یا سه نفر حداقل توش دارن راه میرن......
5- به وبلاگ پژمان یه سر بزنین http://www.pejvak-e-shab.persianblog.ir خالی از لطف نیست....هر چند که من شعرهاشون را بیشتر دوست دارم.....
پی نوشت اضافه شده :خیلی مسخره است که کلی برنامه بریزی بری بیرون تا با دوستت باشی و بعد همه چی نقش بر آب بشه
با سحر از دانشگاه اومدیم بیرون.....خیلی هم خندیدیم و مسخره بازی درآوردیم تاکسی سوار شدیم با هم بودیم
داشتیم بلوتوث بازی میکردیم ......که یه خانم که کنارمون بود پیاده شد.....پیاده شدن اون همانا گم شدن گوشی سحر همانا
کلی گریه ....کلی زاری......اعصاب خراب.......7 اومدیم بیرون تا 9 تو ترافیک بودم.....خیلی عصبی شدم اصلا امروز برای من اومد نداشت......
فردا مینویسم کجا بودیم.......
تا بعد یا حق

بنال ای آسمان
بنال بر این جهان بی کران
ببارا تو امان
ببار ای پهلوان
ببار درین محراب تنهایی
درین گودال بی کردار رسوایی
ببار ای آسمان.......
بخند بر مردمان پست این گیتی
بخند بر عشق و شیدایی
بخند بر شهر این دیوانگان بسته بر زنجیر
که آمد شب وباز هم نگشتند سیر....
بخند ای مهربان
بخند عاشق نشان
ببار ای جاودان
ببارا رایگان..........
بنال ای آسمان /
p.s:
1- دیروز کلی حالم گرفته شد پرسپولیس با داشتن کریمی بد بازی کرد.......حیف شد....
از همه خنده دارتر.... گزارشگر بود که میگفت آرش برهانی نا متعادله....
2- قشم هنوز که هنوز است میلرزد ..........اعلام آماده باش دادند... دختر خاله انقدر ترسیده بود از صدای دریا و این لرزیدن ها که صدایش میلرزید.........
3- سکوت میخوریم و عشق را تفسیر میکنیم
به زندگی میخندیم با مرگ وادع میگوییم...چگونه ایم؟ کیستیم؟ چیستیم؟ خود نمیدانیم........
4-ساعت 1 بود هوس ساحل کردم اما حیف نتونستم برم تو آب....همه را بیدار کردم بیان اما زودتر از همه بابا خوابید......
دیدم نمیتونم آروم بگیرم.دست به دامن مامانم شدم ...آشنا با پا درد بلند شد و ما را برد شهر کناری....
35 دقیقه تو راه گفت و خندید.......اما به ساحل که رسید انگار که غرق شد در اون ازدحام......
کنار ساحل با آشنا دو سه ساعت قدم زدیم.....سکوت عجیبی بود و صدای آهنگ love story و دود قلیان
و تاریکی شب و موج های وحشی ...صدام در نمیومد ...ابر ها به هم گره خورده بودند تو ذهنم صحنه های زندگیم داشت به هم گره میخورد....همه جا بوی مهر میومد مرغان دریایی در تاریکی شب چنان میدرخشیدند که انگار الماس در آسمان گذاشته بودند دلم میخواست مثل آنها میتوانستم پرواز کنم اما حیف دل ما که دل نیست...........
5-آنقدر از دوست داشتن در هراسیم که شاید اگر زمانی هم عشق به سراغمان بیاید نتوانیم آنرا بشناسیم (لئو بوسکالیا)
6-همیشه در مورد کسانی که دوست می داریم،خود را دو بار می فریبیم، نخست به سود آنها سپس به زیانشان (آلبر کامو)
7-خیانت تنها این نیست که دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری کردن اشک بر دیدگان معصومی باشد -خیانت تنها این نیست که شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغی دوست داشتن باشد(شکسپیر)
8- ساعت 9 راه افتادیم تا 4 تو جاده بودیم...حرف از همه جا بود...من و مامان و درسا و آشنا .......گاهی چنان غرق میشد در خودش که فکر میکردم الان میریم زیر کامیون........
۹- عکس جنبه ی زیبایی داره فقط..........
تا بعد یا حق