وقتی دلم ساکته ! چی بگم؟!
تب دارم خیلی زیاد
در حد یک شب تلخ و شیرین...
کمی گیج-کمی حواس پرتم...اما هستم. و هنوز هم با سرعت میروم و می آیم
فرار از دست این حافظه ی به درد نخور...
و گریز با دوستان دوران مدرسه
چسبید...
اما ماشین هم داغون شد یخ بود و من با سرعت رفتم...
هنوز هم نا آرومم.........
اضافه تر:
چرا همه ی دنیا و آدماش دارند دور سر من میچرخند ۸ ساعت خواب بودم از صبح-تب و لرز امانم رو بریده.../.دانشگاه و آرایشگاه پر با این روال حتی فکر نکنم به شنبه برسم...
اگه نیومدم ببخشین...یا حق
گل آفتابگردان رو به نور ميچرخد و آدمي رو به خدا.
ما همه آفتابگردانيم.
اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي، ديگر آفتابگردان نيست.
آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبت ندارد.
اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش ميكردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين و هر گلبرگش شعلهاي بود و دايرهاي داغ در دلش ميسوخت.
آفتابگردان به من گفت: وقتي دهقان بذر آفتابگردان را ميكارد، مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد.آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نميگيرد، اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه ميگيرد!

آفتابگردان راهش را خوب مي داند و كارش را دقيق ميشناسد.
او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد، كاري ديگر ندارد.
او همه زندگياش را وقف نور ميكند، در نور به دنيا ميآيد و در نور ميميرد. نور ميخورد و نور ميزايد...
دلخوشي آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آميخته است
و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفتابگردان ميميرد و بدون خدا، انسان نيز دوام نخواهد آورد.
آفتابگردان گفت: روزي كه آفتابگردان به آفتاب بپيوندد، ديگر آفتابگرداني نخواهد ماند و روزي كه تو به خدا برسي،
ديگر "تويي" نميماند. و گفت من فاصلههايم را با نور پر ميكنم، تو فاصلهها را چگونه پُر ميكني؟ آفتابگردان اين را گفت و خاموش شد.

گفتگوي من و آفتابگردان ناتمام ماند. زيرا كه او در آفتاب غرق شده بود...
جلو رفتم بوييدمش، بوي خورشيد ميداد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظي كردم، داشتم ميرفتم كه نسيمي رد شد و گفت: نام آفتابگردان،
همه را به ياد آفتاب مياندازد! ولي نام انسان، آيا كسي را به ياد خدا خواهد انداخت؟
آن وقت بود كه شرمنده از خدا رو به آفتاب گريستم...
پ.ن:
۱-مهم اینه که دیدت چگونه باشه!
۲-خلوص نیت تو هر کاری موثره
۳- ![]()
تا بعد یا حق
من اگر خاموشم
گر نمی آورم حرفی به زبان
گر دلم هر دم و بی دم
پیش هر قوم و غریب
سفره نمی اندازد
نکند فکر کنی
که سرشتم این است
من اگر خاموشم
خرمن حرف گلویم بسته
چه بگویم که لبم لال شده
لال از کمرنگی این دولت عشق
لال از وادی نامردیها
و هنوز
تنم از لرزش پس لرزه ی حرمت دری وطعن و دروغ
بی امان میلرزد
و دلم
زیر سنگینی آوار حقارت مانده
و حقیقت اینجاست
درهمین یک قدمی
در نگاهی خسته
پس بیا
پس بیا چشم بدوز
به دو چشم نگران
دل من
عمق چشمان تو را می جوید
و کدر فکر نکن
اشک من شفاف است
دلم عجیب هوای باران دارد .....
حالا بفرماييد قهوه تان را کوفت کنيد
******
پی نوشت:
بعضی از آدما لیاقتشون همینه که همسراشون بهشون خیانت کنن این زن دیوانه هم از اون دستها بود
تا بعد یا حق
این میشه که شام میشه عروسی و من و تو جلف بازیامون رو رو نکنیم نمیشه
حرفهای نگفته بعد از ۳ سال خیلی شیرین بود
اولین باره که انقدر از با تو بودن خوشحالم...
چقدر دلم برای با تو بودن و این لحظه های مخملین تنگ شده بود...
نوشابه تگری -پیاده روی-بستنی میوه ای-آب زرشک و لواشک.. ....چشمها که فهمیدی دردشان را
و من هم فهمیدم که قاصدک خوش خبر تو را با خود خواهد برد....
انقدر مسخره بازی در آوردیم که همه نگاهمان میکردند درست مثل قدیم ها.....
همه میگفتند دیوانه ها رو......
من و تو....
دلم برای با تو بودن تنگ میشود.........دو سه بار میخواستم بگویم نروو...اما سکوت لازم بود..
تو از رویای سراب آن ور آب سرازیر شده بودی.......و من دیگر حرفی برای گفتن جایز نمیدیدم...
امیدوارم که خوش بخت شوی......بهار من .....
وقتی زیر حوض رفتیم با تو....همه میخ شده بودن
درست مثل ۳ سال پیش که پریدیم تو آب ...تو پارک ملت....چقدر مزه داد خیس شدن تو این هوا
که همه سردشونه ومن و تو باز هم داغ داغ بودیم با چادرهای خیس.....
مرسی دوست عزیز از همراهیت ....
دلم سبک شد تو هم که شاد بودی .... ...... نگاهت هم میخندید
این لحظه ها هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد......
تا بعد یا حق

در تاريكي بي آغاز و پايان
دري در روشني انتظارم روييد.
خودم را در پس در تنها نهادم
و به درون رفتم:
اتاقي بي روزن تهي نگاهم را پر كرد.
سايه اي در من فرود آمد
و همه شباهتم را در ناشناسي خود گم كرد.
پس من كجا بودم؟
شايد زندگي ام در جاي گمشده اي نوسان داشت
و من انعكاسي بودم
كه بيخودانه همه خلوت ها را بهم مي زد
در پايان همه روياها در سايه بهتي فرو مي رفت.
من در پس در تنها مانده بودم.
هميشه خودم را در پس يك در تنها ديده ام.
گويي وجودم در پاي اين در جا مانده بود،
در گنگي آن ريشه داشت.
آيا زندگي ام صدايي بي پاسخ نبود؟
در اتاق بي روزن انعكاسي سرگردان بود
و من در تاريكي خوابم برده بود.
در ته خوابم خودم را پيدا كردم
و اين هشياري خلوت خوابم را آلود.
آيا اين هشياري خطاي تازه من بود؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
فكري در پس در تنها مانده بودم.
پس من كجا بودم؟
حس كردم جايي به بيداري مي رسم.
همه وجودم را در روشني اين بيداري تماشا كردم:
آيا من سايه گمشده خطايي نبودم؟
در اتاق بي روزن
انعكاسي نوسان داشت.
پس من كجا بودم؟
در تاريكي بي آغاز و پايان
بهتي در پس در تنها مانده بودم.
(سهراب)
انگار حال مرا تفسیر میکند
رفتار من عادی است ...
این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم
گاهی کمی گیجم...
گاهی نگاهم در تمام روز
با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین
هوایی می کند...
دلم هوای باران دارد و دریا و دود و دود و دود.....
پ.ن:
چرا من انقدر گرما اذیتم میکنه در حالی که همه ۵ تا ۵ تا لباس پوشیدن و من فقط یه بلوز تنمه؟ ؟
اسپیکرو روشن کن میای اینجا حال و هوات عوض شه
تا بعد یا حق
مرا طلاي گنبد تو بي قرار ميکند
کسي مرا به دوش ابرها سوار ميکند
خيال ميکند که ديدن تو قسمتش شده
همين کسي که دارد از خودش فرار ميکند
گدای کوی رضا شو که آن امام رئوف به سینه ی احدی دست رد نخواهد زد
با دلت زیارت کن اگه اونجا نیستی....سفره ی رحمت امشب پهنه...
اگه با چشم دل و خلوص نیت قدم بزاری به حرم آقا اطمینان داشته باش که گرمای خورشید و
انوار طلاییش را حس میکنی...اونجاست که احساس امنیت و آرامش بهت دست میده
دیگه دلت به کم راضی نمیشه چون انسانی و کمال طلب...
منم دعا کن...ملتمسین رو هم از یاد نبر......