تبليغاتX
دیوانه فراری
دلتنگی....
امروز هم یکی از روزای تلخ من بود
کلی گریه کردم -کلی درد کشیدم -خیلی اذیت شدم
برخورد آدما را دیگه نمیتونم تحمل کنم انگار میخوان خفه ام کنن
یه موقع به خودم میام میبینم هیچی نفهمیدم از این بودنها......انگار که هیچی نیست دور و برم تا بفهمم....سکوت و سکوت وسکوت....من به حرمت نگاه تو سکوت کرده ام.....


خیلی تنهام......این تنهایی داره دو تا دستاش را به من فشار میده تا لهم کنه
گیر سحر و دغدغه هاش بودم/خدا رو شکر خطم رو عوض کردم و از دیوانگی های یه روانی جدا شدم.......
سر کلاس به حرفای دکتر فکر میکردم که کلی داد و بیداد کرد سرم........
تو راه از دانشگاه تا خونه فکر این انگشتر عجیب و غریب بود که چه حکمی داره این هدیه که من انقدر دوستش دارم
امروز کلا تو ذهنم داشتم میجنگیدم و وقتی هم که به خودم اومدم
تازه فهمیدم دارم با تلفن حرف میزنم و الهام پشت خط داره هی صدام میکنه
بی خیال........دلم گرفته....خیلی خیلی زیاد
دلم یه بارون تند میخواد
یه نوای محزون با کمان........
من با هیچ احدی قصد رفاقت ندارم نمیخوام دوباره تلخی بخورم......
میخوام بکنم این گذشته رو.......همش را با هم دفن کنم.......
حتی دیشب رو امشب رو......معني به تو رسيدن نرسيدن به خودم بود !
 توي قصه‌ي منُ تو ، حرفِ عاشقانه كم بود !
 بي تو بازنده ترينم ، اي برنده‌ي هميشه !
 غصه‌ي نبودنِ تو ، تو ترانه جا نميشه !

هر چی میخوای بفهمی از این عکسه بفهم حرفام بی معنی شده امشب


تب دارم ببخشید....
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 22:5 توسط دنیا |

پیرمردی  بود مش درویش مینامیدنش.......عاشق خدا بود
مذهبش علی اولایی بود از آنها که چای را هم مست کننده میدانستند همنام پدر بزرگ نداشته ام بود تا من چشم به دنیا باز کنم پدر بزرگ رفته بود مشتی را خیلی خیلی دوست داشتم ......
مرد بود به تمام معنا
عاشق دف زدنش بودم..........
صحنه ای از بودنش در دیده ام نقش میگیرد
8 سالم بود
صورتم را میپوشانم
دستانم را به دستان توانایش میگیرد
بلندم میکند میگوید گفتی یا علی؟؟؟؟؟
میگم یادم رفت
میخندد
میشینم
 دوباره دستم را میگیره میگه بگو یا علی
بلند میگم یا علـــــــــــــــــــی
چقدر خاطره ها آزارم میدهند
اشکهام مثل سیل داره میریزه
دنیای زشتیه
آدماش کثیفن....
سجاده ام را پهن میکنم الهی العفو میخوانم
خدا را صدا میزنم میگویم هستم شکرت
خدایا صد هزار مرتبه شکرت
که باز ...........
میگن پسرک مست بوده پاتیل پاتیل....
میره روی پیرمرد اونم با سرعت زیاد
وایییییی خدا جون
تنم میلرزه.....خاطره ها مثل یک فیلم سینمایی جلو چشمام رژه میرن
درویش هم رفت
عمرش به این دنیا نبود
باورم نمیشه رفتنش رو.....صد هزار مرتبه شکرت خدا
چه سعادتی داشت تو ماه رمضان پر کشید و رفت

تازه رسیده بودم خونه دلم شور میزد
 از حرفای سحر هیچی سر در نمیاوردم
هستی میخندید به سوژه ی تازش
فکرم مشغول بود با دخترک چادری که با زیرک ترین پسر کلاسشان پیوند زندگی بسته بودند
دیروز تو پارک دیده بودمشون من بودم وآشنا ..
آمده بود حرف بزند....
دخترک مرا دید رو گرفت من هم از او رو گرفتم.......
خنده دار بود جفتمان پر کشیدیم........

تا رسیدم تو خونه هنوز کلید را ننداخته بودم که تلفن زنگ زد
و نوه ی پیرمرد رفتنش را تسلیت گفت
فاتحه خواندم وسعی کردم نوه ی پیرمرد را که سوگلیش هم بود آرام کند
حالا من ماندم و این صفحه ی سیاه که دهن کجی میکند برمن
دیوارها انگار گلویم را میگیرند
طعم ترش زندگی باز هم در سال 87 خود را به من نشان میدهد عزیزی دیگر رفت
و ما باید در مراسمش شریک باشیم......
p.s:
1-چقدر دنیا بیرحمه.....
2- زندگی رنگ تازه ای میگیره وقتی من به حرف مزخرف پسر درس خون کلاس میخندم میگه میخوای دلبری کنی که چادر سر کردی؟؟؟؟؟ برداشت های گوناگون حرفهای دری وری.....اما میخندم......میگم آره دلت رو بردم؟
نگاهم میکنه انتظار نداشت این جوری حرف بزنم باهاش
3- گاهی از درون سرد میشویم و دنیای بیرون را نمیبینیم...
4- دلم شمال میخواد 15 شروع کلاسهامه....شاید دوباره برم گم و گور شم تو دریاهاش.......
5- من هنوز چیزی نگفتم که تو طاقتت تموم شد باقیشو بگم میبینی زندگیت کلی حروم شد !!!!!!!!!!
تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 25 شهریور1387ساعت 18:12 توسط دنیا |

چشم که میگشایم متوجه میشوم لباسهایم خیس خیس است تا 6 صبح گریه
اه سومین شب درازیست که انقدر سخت بود........نخوابیدم ..........

  سراب دیدم
من بودم یه جرعه آب
تشنه بودم و دریا میدیدم
خلا وجودم را پر کرده بود
به هیچ کس فکر نمیکردم...
میدویدم......دیوانه گیم به اوج رسیده بود ....ذهنم خالی خالی بود انگار روی هوا میدویدم
انگار نئشه بودم........
با این قلب بی رحم .......که تاپ و تاپش برخواسته بود.........
آب دور میشد ظالمانه
من میترسیدم.......
گریه میکردم صدایی درونی مرا از حرکت باز نگاه داشت
چرخیدم........
دور و بر خالی بود کسی نبود
نمیتوانستم  راه بروم هر لحظه بیشتر در خاک فرو میرفتم
تنهایی به من نیشخند میزد
توهین میکرد
تمسخر مینمود
ناگهان برق نگاهی عجیب مرا به خود آورد
اصلا به این فکر نکرده بودم..........
نامش را زمزمه کردم اخم کرد.....
صدایش کردم رویش را چرخاند...........
این دیگر چه مدلی است؟
گفتم نـــــــــــــــــــــرو
دادش در آمد گناه کاری ؟!!!!!!!!!!
شاخ در آوردم
خندید
ظالمانه
 بیرحم
مثل قطعه سنگی سردددددددد
میلرزیدم
گفتم نه.............
گفت آری
خندیدددددددددددددددد
دیگر مثل همیشه نبود
سرمای نگاهش گرمای وجودم را لرزاند
زار میزدم و میگفتم من نبودم
میگه خود خودتی.........
چقدر ظالمه.....چقدر بی رحمه
میترسم
 شمشیر میکشد
گلویم را میگیرد میخواهد خفه ام کند میخواهد بکشتم......
میگوید ضجه بزن
ناله کن
درخواست عفو کن
بگو غلط کردم
بگو اشتباه کردم
بگو نباید ...........
بگو ...........
نمیتوانم......انقدر مغرور شده ام که نمیتوانم نه نمیتوانم
شمشیر را بیشتر فرو میکند
میترسم
اما نمیگویم غ ل ط کردم
نمیگویم نمیخواهم
میزند خلاصم میکند
آخرین ضربه را محکم تر میزند
خون همه جا را قرمز رنگ میکند
تمام شد
من مرده ام
حال بالای سرم ایستاده و خون میخورد
میخندد
در این فکرم که نگاهش چقدر عاشقانه شده.........
چقدر پیر شده
چقدربزرگ شده...

p.s:
1-مبهم ......
2-احساسی نمیتوانیم باشیم چون لحظه یی احساس ممکن است تمام وجود را غرق سازد
جالب است گفت احساس پوچ است خندیدم.....حالا بعد 9 ماه به حرفهایش یک به یک میرسم
3-چشمم به راههههههههههه
4-دلیل خنده هام تویی دلیل گریه هات منم.......
5-نمیتوانم دل بکنم مگر جرم است عاشق بودن چه تو باشی چه تو نباشی من دیوانه ام فراریم عاشقم....
6-نام نویسنده ی یه کامنت امروز منو لرزوند........وایییییییییی .........نمیدونم چی شد که تا آخر نرفته هنوز اشکهایم بند نمی آید هنوز جرات نکرده ام تا آخر بخونم.....میترسم......از آخر این 20 خط که واژه ای را ببینم که لمسم کند ...
چقدر ترسو شده ام چقدر بز دل....می هراسم از ............

7- چقدر کم تحمل شده ام.......حرفهای یک دوست میسوزانتم. ::::به کسی که شهامت اعتراف نداره دل خوش نکن !!!!!!!! اگه اون واقعا می خوادت قایم موشک بازی معنی نداره !!!! می یادو رک بهت می گه میخواهمت......اگر نمی گه ادامه ی این رابطه می تونه یه عشق یه طرفه رو برات ایجا کنه که عاقبتی نداره جز دوباره داغون شدن تو !!!حتی نمیتونم جوابی داشته باشم..........
8-تو میری شاید که فردا رنگ بهتری بیاره
ابر دلگیره گذشته آخرش یه روز بباره
اما من میمونم اینجا با دلی که دیگه تنگه
میدونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه
واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی
حالا پر پر میزنم تا همیشه آسوده باشی
دیگه نه غروبه پاییز رو تن لخت خیابون
نه به یاد تو نشستن زیر قطره های بارون
واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه
وقتی دلتنگی این خاک روی لحظه هام میشینه

۹-اون غریبه که بلای جون تو شده خوده تو......

۱۰-طبق آخرین فرمایشات دکتر بنده اگه یه روز دیگه روزه بگیرم عواقب کار با خودمه....اما من پر رو تر از این حرفام........

تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 14:5 توسط دنیا |

سلام.....
شب باحالی بود دیشب تا 3 صبح نشستم و نوشتم ونوشتم...
خندیدم .....به دست خط خرچنگ قورباغه ای.....به شکل های کج و کوله......
به غلطهایی که باعث میشد صفحه را بکنم و از اول بنویسم
به اسم پیدا نکرده برای پروژه و یاد فرش فروشی اردلان و گذاشتن نام آن روی پروژه
صبح هم 6 بلند شدم حس میکردم دارم رو آسمون راه میرم میخوردم به در و دیوار........
اما بعد نمیدانم چه بلایی سرم آمد/در یک لحظه صفحه چرخید بازی شطرنج شروع شد
رقیب از من قدرت اختیار را ربود .........
شاید زبانم کوتاه شده یا خودم هم از درون خودم خبر ندارم
هر چی فکر میکنم میبینم منطقی در درونم پیدا نمیکنم که توضیح قانع کننده ای یا حتی بهانه ای بتراشم
اما حس میکنم که خیلی عوض شدم و مدیونم......
نمیدونم ........خیلی بده این ندونستنه......
سکوت همه جا را میگیره......
سر درگمی عذابت میده......
جاده ها در نظرت به بن بست میخورند و انتظار امانت را میبرد..........
میخوام برم یه چهار پنج روز واسه خلوت با دلم به همون ساحل که همیشه عاشقش بودم.....


خودم را غرق کنم توش........بگردم دنبال این خود درونیم......این که مرا بی خود کرده از خودم.....
وقتی که امروز بی مقدمه رفتم  برای تولد "او" یه قرآن گرفتم که جلدش چرم بود یه جا قلمی خاتم با یه جفت گوی اعصاب......
و هر چی  هم فکر کردم که چرا دو هفته زودتر دارم براش هدیه میخرم و دلیل قانع کننده ای پیدا نکردم به خودم شک کردم
که چرا غرق شدم به قول "او" در این ماجرا ! ! !
ماجرایی که او تصورش از پایه با من تفاوت دارد
من حتی ماجرا هم نمیبینمش....... واو میپندارد که من به دنبال هیجان جست و خیز میکنم..........
خنده دار است که میدانم که نمیتوانم و بیهوده تلاش میکنم و این مزحک ترین کارم شده
خستگی این روزها امانم را بریده........
دلم یه بارون میخواد میگن مازندران داره بارون میاد حتی میگن برف هم اومده......
خب فردا صبح میرم........فکر کنم تو این چند روز ذهنم را خالی کنم........اما فرمان دهی به قلبم....عمرا موفق نمیشم....
باید سعیم را بکنم چون با خودم دارم یکی دیگه رو هم غرق میکنم....
میگن
خدا گر ز حکمت ببندد دری  ز رحمت گشاید در دیگری
یه دری هست باید پیدا بشه...........
یه راه یا ادامه داره یا باید قطع بشه.......
این ادامه وقتی خطرناک تلقی میشه وقتی توی این راه هزار تا خار هست .....هزار تا چاه هست.....
و تو میدونی که میترسی.........باید توقف کنی و یه استپ قرمز بکشی رو تموم راه....
صدای پای آب را که حس میکنم دنیا دنیا میشه
زندگیم رنگ میگیره......بغضم میترکه و راحت و آسوده بدون فکر اینکه الان چی میشه راحت درونم را خالی میکنم.....
حس خوبی دارم از این کار مبهم.....از اینکه هزار بار تو ذهنم عکس العمل هاش را در نظر گرفتم......
حتی به این که چی باید بگم چی میگه......اما وقتی حس کردم هیچی قشنگ تره....
حس کردم که اگه نگیره اصراری نخواهم کرد.......دیدم واییییییییی دارم به هم میریزم.....
این اگه و اما ها داره دنیام را خراب میکنه
چرخیدم و رو به در خروجی رفتم.........
گفت لیاقتش را ندارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
بحث مزخرفی است .........چون لیاقتش بالاتر از این هاست........ و خود نمیداند و یا میداند و انکار میکند
کودک درونیم شاد است و دنیای بالغ خواب.............
میخندم........کودکانه........مثال زمانی که مادر بزرگ قصه هایی از باکو میگفت و از خواستگار شریفش.........

مادر بزرگ از او وحشت داشت  ومن چه کودکانه میخندیدم.......
بالاخره ساعت 9 افطار کردم ........خیلی زحمت کشیدم تا رسیدم خونه.......پریدم سر یخچال......
یه بطری را تا نصفه خوردم تازه فهمیدم اه اه ......ماءشعیر اونم لیمو........
قیافم دیدنی بود دیگه نمیتونستم چیزی بخورم..........
p.s:
1-میخواهم رو به آسمان هفتم دست بالا ببرم
2-چقدر سخته مسافر باشی و این سفر برات هر بار غریبانه تر باشه .باید برم سر خاک خاله........
یکی دیگه هم رفت.........
3-این آقا مهدی گل و گلاب میگه غم غولانه است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟خب درد و دله.....بیام دیش دان دانا کنم بگم مملکت را داریم ......میزنیم خوبه؟؟؟؟؟؟؟
4-آخرین جلسه ی کلاسهامون بود و استاد بالاخره اعتراف کرد که وقتی اسم منو میگه یعنی همه کلاس چون فقط اسم منو بلده...
تازه خوشم اومد که خودش هم فهمیده بود دلم میخواد از پنجره پرتش کنم پایین و از بچه ها هم درخواست کمک کرد
تازه بعدش هم گفت که من میترسم بندازمش بیاد منو بندازه پایین........

5-همه میگن سادگی خوبه اما من میگم نه در حد حماقت محض......
6-این درون من عجب پر رمز و رازه که خودم ازش سر درنمیارم وای به حال الباقی......
امروز سرایدار دانشگاه میپرسه برای چی چادری شدی دو روزه چادر سرته؟؟؟؟؟؟؟؟فکر کن من چقدر ...

تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1387ساعت 1:14 توسط دنیا |

سلام.....
دیدی این نویسنده ها کم میارن هی میگن من گفتم اون گفت اولش هم هی سلام میکنن!
خب منم میگم سلام کردم
سلام کرد
اما خب خالی بندی میشه چون من سلام نکردم......
خندیدم........
صبح سر کلاس استاد رو مغزم  راه رفت-  پیاده روی کرد -منم که حساس
خندیدم ........امروز رو فرم بودم و شارژم فول بود
خنده هام کلافه اش کرد
با هستی رفتیم خرید و بعد برگشتنی یکی از همکلاسیان نیمه محترم با کلی اصرار سوارمون کرد
و کلی هم عزیزم عزیزم راه انداخت
بعد یه لحظه هستی دستاش را نشونم داد داشتیم ناهار میخوردیم.....زهر مارم شد
موهاش را زده بود یه گوشواره هم به گوش چپ داشت.....
چندشم شد.....
تشکر کردم.....خندید ......من خنده هام همه تلخ شد......
رسیدیم دانشگاه و سر کلاس همش به هستی میگفتم عزیزم.....اونم هی میگفت چندش!
بعد با مامان هستی رفتیم خونشون با سما ........و بعد شام هم رفتیم بیرون.......
آخه تولدش بود......
خیلی از هدیه هاش خوشش اومد...
و منو رسوندن خونه...
روز قشنگی بود اما قرار بود یه دوست را ببینم که برنامه مون کنسل شد
منم خیلی دپرس شدم..........
خیلی وقت بود ندیده بودمش........
دلم میخواست روزه بگیرم اما صبح به صبح تو این یک هفته باید قرص بخورم  که راحت شم........
ماه قشنگیه.......کلی ازش خاطره دارم.......با هانیه.....با ...........
واییییییییی تنم رو میلرزونه صدای اذان انقدر قشنگ تو این خونه پخش میشه که انگار تو مسجد نشستی.....
من که صبح ها دم پنجره نشستم.دعا میخونم.....کلی بهم کیف میده.........
انگار کودکیام دوباره زنده میشه.....
مامان بزرگ ساعت میذاشت بلند میشد برای سحری
.اما من سحری نمیتونستم بخورم......
کلی نازم را میخرید بلندم میکرد سجاده ش که آبی بود را پهن میکرد ومنو میشوند سرش
منم که 8 سالم بود به زور تا ساعت 5 گرسنه میموندم اما بعدش چنان افطاری بهم میداد که تا سحرسیر بودم...
 بعد از افطار که فیلم ها را میدید و همون لحظه الله اکبر گفتن آلاهو اکبرش خونه را برمیداشت......
شروع میکرد از گذشته ها گفتن.......
و بهم فرینی میداد میخوردم......آخه من مربای گل مامان بزرگ را خیلی دوست دارم......اونم با فرینی....
مامان بزرگ قطاب روسیش هم خوشمزه است....چون خیلی با حوصله کار میکنه..
امشب بهش سفارش غذا را دادم با آلوچه باشه ......
کلی خندید و به ترکی کلی بارم کرد که میترکم ......
خدایا سلامت نگهش دار.......امشب بهش زنگ زدم کلی باهاش حرف زدم حلالیت طلبیدم میدونم که شاید تا سال دیگه ....
خدایا کمکش کن...........
p.s:
1-من اومدم خونه هنوز مامان نرسیده...... :)) آخه رفته دنبال من !
2-شب شد......به همین زودی......به همین سادگی.....
3-حلول ماه مبارک رمضان را بر تمامی مسلمین تبریک عرض میکنم
4-چادر را از فردا سر میکنم مثل هر سال.....
تا بعد یا حق
لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 22:29 توسط دنیا |

چه میشد اگر میتوانستم چشمانم را کور کنم
نمیدانم  شاید قلبم تمام اختیار مغزم را در دستان بی رحم خویش گرفته واین زندگی لعنتی را میتازاند
اسب درونیم وحشیانه میتازد
چنان عصبانی بودم .....نمیداند چقدر سخت است دیدن.......نمیداند چقدر سخت است تحمل.....

کاش فریاد درونم را بلند میگفتم.......اما سکوت راه گلویم را بسته بود.......
دلم فریاد میزد که .....
بماند هر حرفی گفتنی نیست
دل ما دل نیست و غم شده نامه ی هر روزه مان......
هستیم  انگار که نیستیم......
دیشب انقدر دلتنگ بودم که کلی نوشتم غم نامه
اما آخرش سوزاندم نمیخواستم کسی از درون این وحشی دیوانه سر در بیاورد
باختم اما هر باختی بردی هم دارد......
امروز با موژان و هستی  گذشت
آخرش هم با گریه در آغوش سحر تموم شد
سحر خداحافظی کرد و رفت من اشکهام ریخت توی اون میدون لعنتی......
این آدمای همیشه عجول.........
 صدای بوق ممتد.....
چراغ قرمز

بغضم ماند.......

دلگیرم......دلشکسته.....دلم میخواست شماره اش را بگیرم و هر چه که بر من گذشته بر او هم بگویم.....ترسیدم........
سکوت میکنم .....
زیباست....
حتی نگاه ها را هم باید کشت....
هر چه کورتر باشی بهتر است.......
چشمانم را بستم......
...........................
p.s:
1-i DON't >...............
2-دود سیگار بود که امروز المیرا و سحر را آروم کرد و منو ترسوند
۳-عشق هیچ وقت کلمه ی متاسفم ندارد ! گفته بود.....خندیده بودم.....حالا میگریست من هم پا به پایش میگریستم......

۴-دلم بارون میخواد ........

۵-جوجه یه روزه؟!!!!

۶-هر چند من یک کولی باشم و یا اسپند دود کن

هر چند هم من زیبا باشم یا نباشم ...

.دزد بی سلیقه باشد یا با سلیقه.....

گرگی این مردان و زنان خدا نشناس از بین نمیرود  ........

تا بعد یا حق

لينك ثابت نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 0:0 توسط دنیا |