این میشه که شام میشه عروسی و من و تو جلف بازیامون رو رو نکنیم نمیشه
حرفهای نگفته بعد از ۳ سال خیلی شیرین بود
اولین باره که انقدر از با تو بودن خوشحالم...
چقدر دلم برای با تو بودن و این لحظه های مخملین تنگ شده بود...
نوشابه تگری -پیاده روی-بستنی میوه ای-آب زرشک و لواشک.. ....چشمها که فهمیدی دردشان را
و من هم فهمیدم که قاصدک خوش خبر تو را با خود خواهد برد....
انقدر مسخره بازی در آوردیم که همه نگاهمان میکردند درست مثل قدیم ها.....
همه میگفتند دیوانه ها رو......
من و تو....
دلم برای با تو بودن تنگ میشود.........دو سه بار میخواستم بگویم نروو...اما سکوت لازم بود..
تو از رویای سراب آن ور آب سرازیر شده بودی.......و من دیگر حرفی برای گفتن جایز نمیدیدم...
امیدوارم که خوش بخت شوی......بهار من .....
وقتی زیر حوض رفتیم با تو....همه میخ شده بودن
درست مثل ۳ سال پیش که پریدیم تو آب ...تو پارک ملت....چقدر مزه داد خیس شدن تو این هوا
که همه سردشونه ومن و تو باز هم داغ داغ بودیم با چادرهای خیس.....
مرسی دوست عزیز از همراهیت ....
دلم سبک شد تو هم که شاد بودی .... ...... نگاهت هم میخندید
این لحظه ها هیچ وقت از ذهنم پاک نخواهد شد......
تا بعد یا حق